sims47 team:gamelife

این انجمن مشکل ی دارد به جای ی در تیتر ها از شیفت +ایکس استفاده کنید (ي)
 
الرئيسيةالرئيسية  اليوميةاليومية  پرسشهاي متداولپرسشهاي متداول  ثبت نامثبت نام  ليست اعضاليست اعضا  گروههاي کاربرانگروههاي کاربران  ورود  

شاطر | 
 

 يک داستان عجيب

اذهب الى الأسفل 
نويسندهپيام
هومن
دوست داشتنی تویی جیگر
دوست داشتنی تویی جیگر
avatar

تعداد پستها : 199
Age : 26
محل زندگي : شیراز
Registration date : 2008-04-03

پستعنوان: يک داستان عجيب   الثلاثاء يونيو 10, 2008 6:23 am

من به شما پیشنهاد میکنم این داستانو تا آخرش بخونید...
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
هومن
دوست داشتنی تویی جیگر
دوست داشتنی تویی جیگر
avatar

تعداد پستها : 199
Age : 26
محل زندگي : شیراز
Registration date : 2008-04-03

پستعنوان: رد: يک داستان عجيب   الثلاثاء يونيو 10, 2008 6:26 am

اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»

مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.

چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.

صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»

اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»

مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»

رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»

راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.

پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.

راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .

پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.

و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.
.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.....اما من نمي تونم بگم اون چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد !
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
Honey
دوست صمیمی خودم شدی عزیز
دوست صمیمی خودم شدی عزیز
avatar

تعداد پستها : 383
Age : 29
محل زندگي : Never Land
Registration date : 2008-02-27

پستعنوان: رد: يک داستان عجيب   الثلاثاء يونيو 10, 2008 1:23 pm

مگه خود تو راهبي؟؟؟!!!! Wink Smile
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.flamingo.parsiblog.com
هومن
دوست داشتنی تویی جیگر
دوست داشتنی تویی جیگر
avatar

تعداد پستها : 199
Age : 26
محل زندگي : شیراز
Registration date : 2008-04-03

پستعنوان: رد: يک داستان عجيب   الثلاثاء يونيو 10, 2008 3:48 pm

آره تو بازی ها یه جورایی راهبم!!!

آخه توی استفاده نکردن از Trainer داخل بازی ها تعصب سفت و سختی دارم! Very Happy

دیدی من کم نمیارم Twisted Evil Wink
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
amin
مدیر
مدیر
avatar

تعداد پستها : 626
محل زندگي : يه جای دور
Registration date : 2007-07-06

پستعنوان: رد: يک داستان عجيب   الأربعاء يونيو 11, 2008 11:12 pm

واقعا ما رو سر كار گذاشتي!!! Shocked Laughing
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://sims47.sub.ir
bahare
صمیمی تر از قبل
صمیمی تر از قبل
avatar

تعداد پستها : 516
Registration date : 2007-07-18

پستعنوان: رد: يک داستان عجيب   الجمعة يونيو 13, 2008 3:04 am

وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو


من گفتم حالا چی دیده. Laughing Laughing
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://pckhor.persianblog.ir/
Charlie
می دونی دیگه داری می ری تودلا
می دونی دیگه داری می ری تودلا
avatar

تعداد پستها : 256
محل زندگي : تهران
Registration date : 2008-02-26

پستعنوان: رد: يک داستان عجيب   السبت يونيو 14, 2008 9:17 am

هي هي هي
من از پايين رفتم بالاي صفحه اون نقطه چين ها رو ديدم
براي همين فهميدم Surprised
فقط يه خط خوندم
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
Honey
دوست صمیمی خودم شدی عزیز
دوست صمیمی خودم شدی عزیز
avatar

تعداد پستها : 383
Age : 29
محل زندگي : Never Land
Registration date : 2008-02-27

پستعنوان: رد: يک داستان عجيب   الأحد يونيو 15, 2008 10:09 am

هومن ديدي چارلي دستتو خوند!(شوخي بيد) Wink
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.flamingo.parsiblog.com
Charlie
می دونی دیگه داری می ری تودلا
می دونی دیگه داری می ری تودلا
avatar

تعداد پستها : 256
محل زندگي : تهران
Registration date : 2008-02-26

پستعنوان: رد: يک داستان عجيب   الإثنين يونيو 16, 2008 7:17 am

چرا شوخي؟خب واقعا كلكشو خنثي كردم ديگه Surprised
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
JAVAD
می دونی دیگه داری می ری تودلا
می دونی دیگه داری می ری تودلا
avatar

تعداد پستها : 286
محل زندگي : tehroon
Registration date : 2008-05-09

پستعنوان: رد: يک داستان عجيب   الجمعة يوليو 04, 2008 6:09 am

دست بالاي دست بسيار است آقا هومن
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.8902130.90839058.com
sims3
دوست خودم شدی!!
دوست خودم شدی!!
avatar

تعداد پستها : 139
محل زندگي : mashhad
Registration date : 2008-06-09

پستعنوان: رد: يک داستان عجيب   الأحد يوليو 20, 2008 9:57 am

حالا هی بزنین توذقشMad
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
Charlie
می دونی دیگه داری می ری تودلا
می دونی دیگه داری می ری تودلا
avatar

تعداد پستها : 256
محل زندگي : تهران
Registration date : 2008-02-26

پستعنوان: رد: يک داستان عجيب   الأحد يوليو 20, 2008 11:02 am

سلام بچه ها
چند وقت نبودم چه خبر بود؟چرا همه ي دخترا عكس چشم گذاشتن؟
من كي زدم تو ذقش؟من فقط زدم تو ذوقش Surprised
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
sims3
دوست خودم شدی!!
دوست خودم شدی!!
avatar

تعداد پستها : 139
محل زندگي : mashhad
Registration date : 2008-06-09

پستعنوان: رد: يک داستان عجيب   الأحد أغسطس 03, 2008 10:59 am

یعنی من که یک مدت عکس چشم گداشتم دخترم Mad affraid
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
Charlie
می دونی دیگه داری می ری تودلا
می دونی دیگه داری می ری تودلا
avatar

تعداد پستها : 256
محل زندگي : تهران
Registration date : 2008-02-26

پستعنوان: رد: يک داستان عجيب   الأربعاء أغسطس 06, 2008 7:59 am

نه ببخشيد اخه تازه اومدم تو رو نديدم.نه كه كوچيكي تو دست و پاي بزرگترا گم شدي نديدمت Surprised (خودت بايد بفهمي شوخي بود)
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
huggy
دوست داشتنی تویی جیگر
دوست داشتنی تویی جیگر
avatar

تعداد پستها : 197
Age : 27
محل زندگي : tehran .pounak
Registration date : 2008-04-05

پستعنوان: رد: يک داستان عجيب   السبت أغسطس 09, 2008 5:25 pm

مگه فقط خترا عکس چشم میزارن ؟ منم چند وقت پیشا عکس چشم گذاشتم . ولی از تو چشه یه دست امده بود بیرون ! خودمم نمیدونم چشم کی بود که ازش دست امده بود بیرون !
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.mr2a.blogfa.com
sh-z
تازه دیدار!!!
تازه دیدار!!!


تعداد پستها : 1
محل زندگي : esfahan
Registration date : 2008-09-15

پستعنوان: رد: يک داستان عجيب   الإثنين سبتمبر 15, 2008 5:41 pm

هومن نوشته است:
اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»

مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.

چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.

صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»

اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»

مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»

رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»

راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.

پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.

راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .

پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.

و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.
.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.....اما من نمي تونم بگم اون چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد !


ای ول بد زد حال زدی خوشم اومدWink Wink Wink Very Happy
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
هیتمن
راستی؟؟
راستی؟؟
avatar

تعداد پستها : 19
محل زندگي : همين جاها
Registration date : 2010-01-18

پستعنوان: رد: يک داستان عجيب   الجمعة يناير 22, 2010 11:27 am

حالا بخندیم یا پولشا بدیم؟؟؟؟!!!!!!!!!(شوخی کردم بابا)
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
 
يک داستان عجيب
بازگشت به بالاي صفحه 
صفحه 1 از 1

صلاحيات هذا المنتدى:شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد
sims47 team:gamelife :: مباحث آزاد :: شوخي-
پرش به: