sims47 team:gamelife

این انجمن مشکل ی دارد به جای ی در تیتر ها از شیفت +ایکس استفاده کنید (ي)
 
الرئيسيةالرئيسية  اليوميةاليومية  پرسشهاي متداولپرسشهاي متداول  ثبت نامثبت نام  ليست اعضاليست اعضا  گروههاي کاربرانگروههاي کاربران  ورود  

شاطر | 
 

 داستان بازي ها

اذهب الى الأسفل 
رفتن به صفحه : 1, 2, 3  الصفحة التالية
نويسندهپيام
24
کارت درسته ها!!!
کارت درسته ها!!!
avatar

تعداد پستها : 56
محل زندگي : tehran
Registration date : 2008-03-28

پستعنوان: داستان بازي ها   الأحد مارس 30, 2008 6:39 pm

در این تایپیک میخوام داستان بازی های مختلف رو بنویسم.
البته با اجازه...

اول از god of war شروع میکنم.


اين مطلب آخرين بار توسط 24 در الأربعاء أبريل 02, 2008 3:34 pm ، و در مجموع 1 بار ويرايش شده است.
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.best-of-mob.blogfa.com
24
کارت درسته ها!!!
کارت درسته ها!!!
avatar

تعداد پستها : 56
محل زندگي : tehran
Registration date : 2008-03-28

پستعنوان: رد: داستان بازي ها   الأحد مارس 30, 2008 7:04 pm

خدای جنگ بازی که در مارچ 2005 در سبک اشکن/ماجراجویی انتشار یافت .
حتما خیلی از دوستان این بازی جالب رو بازی کرده اند من سعی کردم داستان این بازی رو بنویسم . خوندن او برای کسایی هم که حتی بازی نکرده اند حتما جالب خواهد بود چون این بازی داستان بسیار جالبی دارد .


بازی با بازیگر اصلی فیلم یعنی کریتوس شروع میشود که میگوید " خدایان المپیوس مرا رها کرده اند دیگر هیچ امیدی نیست" او خود را از بلندترین کوه یونان به پایین پرتاب میکند . سپس بازی به سه هفته قبل برمیگردد نمایش اتفاقاتی که سرنوشت بدبختانه اش را میسازد .او به ماموریتی فرستاده میشود که برای نجات دادن شهر آتن باید Ares را بکشد . خدای جنگ را ....نام کریتوس هر جنگجویی را در سراسر عالم به لرزه می اندازخت ... او به عنوان یک رهبر دارای خصلت های شجاعت , زیرکی , تاکتیک های جنگی , سرسختی در نبرد بود .
زن ها بچه ها و مردان زیادی از لب تیغ این جنگجو گذشته اند . میگفتند همسرش تنها کسی ست که میتواند جلوی خشم کریتوس را بگیرد .
بلاخره روزی آمد که کریتوس نمیتوانست پیشبینی کند.ارتش او با 50 مرد جنگجوی ورزیده در برابر هزاران نفر از لشگریان قبايل باديه‌نشين وحشى از مشرق‌زمين قرار گرفت .بعد از نبردی چند ساعته لشگر کریتوس مانند خود او در جنگی وحشیانه شکست میخورد . کریتوس خود در برابر رهبر بیگانگان شکست خورده بود ...چند ثانیه تا مرگ فاصله داشت . با کمال تا امیدی او Ares خدای جنگ را صدا میزد ! و میگوید.. خدای جنگ دشمنان مرا نابود کن و جان مرا در اختیار بگیر !!
خدای جنگ که شاهد این مبارزه است به درخواست کریتوس جواب میدهد و در یک لحظه تمامی سربازان دشمن را تکه تکه میکند . Ares به کریتوس شمشیر های آشفتگی را میدهد شمشیرهایی که در چرکین ترین اعماق جهنم ساخته شده ...

این اسلحه ترکیبی از 2 شمشیر که که مانند 2 خنجر به انتهای زنجیر است تشکیل شده . زنجیرها در دست کریتوس میپیچند و گوشت دست او را ذوب میکنند . این زنجیر ها برای همیشه قول کریتوس را به او یاد آور میشود .
در یک چشم به هم زدن رهبر وحشیان بادیه نشین میمیرد... کریتوش با شمشیر های آشفتگی سر رهبر وحشیان را میبرد .
کریتوس , وفادار به قولش از این به بعد تمامی دستورات خدای جنگ را اجرا میکند . کریتوس به نام خدای جنگ انسان های زیادی را میشکد . حتی به دهکده وفا دار به آتنا ( خدای انسانیت ) هم رحم نمیکند . به درخواست کریتوس مردانش تمامی دهکده را به آتش کشاندند. در طول کشتار کریتوس معبدی را پیدا میکند که به او احساس میدهد هرگز نباید به آن قدم بگذارد .قبل از داخل شدن غیبگوی دهکده با او اخطار میدهد که خطرات معبد بیشتر از آن چیزیست که کریتوس فکر میکند . کریتوس بیتوجه به پیرزن وارد معبد میشود خون جلوی چشمان او را گرفته . هر کس در نزدیکی کریتوس بود سر سالم بدر نبرد . کریتوس همه را قطعه فطعه کرد . بلاخره او دو قربانی آخر خود را هم گرفت . هر چند همه چیز تغییر پیدا کرد . وقتی کریتوس به عقل آمد دید در جلوی چشمان او جسد همسر و دختر کوچکش پیداست .... بله او با دستان خود آن دو را کشته بود برای او بسیار گیج کننده بود که خانواده او آنجا چه میکردند در حالی که او آخرین بار در شهر اسپارتا از آنها خداحافظی کرده بود تا به جنگ بیاید ...خدای جنگ که یک بار جان او را نجات داده بود برای او توضیح میدهد که برنامه هایش چه بوده است ... او ظاهر میشود و توضیح میدهد که زن و بچه اش آخرین ریسمان های انسانیت در زندگی ش بوده اند .
ولی حقیقتی در راه بود جادوگر دهکده از خاکستر زن و بچه اش که در معبد سوخته بودند برای نفرین عبدی او استفاده کرد تمامی بدن کریتوس را خاکستر سفید خانواده اش پوشاندند بغیر از خالکوبی قرمز بدنش ..نفرینی که همیشه و همه جا بدنبال او بود ...
كريتوس از تابعيتش به خداى جنگ دست مىكشد.او 10 سال در دنیا سرگردان شد از این بندر به بندی دیگر از مکانی به مکان دیگر ولی کابوس ها او را رها نمیکردند انگار این افکار مانند طاعون مغزش را فاسد کرده بودند .خاطران کشتن زن و فرزندش وجودش را فرا گرفته بود
بعد از 10 سال خدای جنگ خودش به آتن حمله میکند جایی که آتنا خواهرش محافظ آن بود
به وسيله قانون زئوس خدایان از جنگ با خودشان منع شده بودند .بنابرین برای نجات شهر باید به دنبال موجودی فانی میگشت که بتواند خدای جنگ را نابود کند . او بدنبال کریتوس میروذ و قول میدهد که در برابر متوقف کردن خدای جنگ گناهان و جنایت هایش را میبخشد . و کریتوس قبول میکند
کریتوس اول شروع به یافتن پیشگوی آتن میکند .وقتی به معبد پیشگو رسید , پیرمردی را دید که در حال کندن قبر است , پیرمرد گفت که مجبور است قبر بزرگی را بکند و وقت هم ندارد و بعد پیرمرد به کریتوس حرفی زد که نمیتوانست باور کند .. قبری که او میکند برای یک نفر بود و آن یک نفر هم کریتوس بود!!
بر اساس دانسته های پیرمرد غیبگو او فقط با یک راه میتوانست خدای جنگ را نابود کند و آن هم پیدا کردن جعبه پاندورا افسانه ای بود .آتنا به کریتوس میگوید که چطور باید به جعبه پاندورا دست پیدا کند . او باید به داخل کوهستانی میرفت که بر سوار آخرین تایتن یعنی کرونوس بود کرونوس , كه پدر بىرحم زئوس بود. بلاخره با سعی و تلاش و پشت سر گذاشتن تهدیدات بسیار مهلک کریتوس موفق شد به جعبه پاندورا دست پیدا کند .ولی....ولی قبل از رسیدن به آتن همراه جعبه , خدای جنگ از این مسئله آگاه میشود که کریتوس به جعبه دست پیدا کرده . در حالی که در حال جنگ بود از مسافتی بسیار دور با ستون سنگی تیز به طرف کریتوس که در معبد پاندورا بود شلیک میکند .تیر پس از طی مسافت بسیار زیادی به کریتوس میرسد و شکم او را پاره میکند و او را به دیوار میکشد . در آخرین لحظات عمر کریتوس خاطرات کشتارش , کشتار زن و بچه ش در ذهنش تدایی میشود. کریتوس با درماندگی میبیند که نوکران خدای جنگ چگونه جعبه پانادورا را با خود میبرند .کریتوس در دوزخ سقوط میکند , شکست میخورد اما نمیخواهد بمیرد .او در راه جهنم با جامعه جنایت کارن مبارزه میکند . در انتهای راه به زنجیری رسید که یک سر آن به آسمان وصل بود . در آخر زنجیر همان پیرمردی بود که داشت قبر میکند او میگوید آتنا تنها خدایی نیست که از تو مواظبت میکند گورکن پیر این را گفت و غیب شد . کریتوس از صحراى روحهاى سرگشته با تمامی دام ها و خطر هایش عبور میکند و بلاخره موفق میشود که از دوزخ خودش فرار کند . یک کار باقی مانده بود پیدا کردن جعبه پانادورا . او وقتی به خدای جنگ رسید جعبه با زنجیری به دستان خدای جنگ وصل بود . او با پرتاب یک صاعقه به طرف دستان خدای جنگ توانست زنجیر را از دستان خدای جنگ پاره کند .جعبه سقوط میکند و کریتوس باز هم آن را پس میگیرد . در آخر نبردی مانده بود بین کریتوس و خدای جنگ که سرنوشت آتن را رقم میزد . در یک اقدام تدافعی خداى جنگ كريتوس را داخل ذهن خودش به دام انداخت . او توهماتی از خانواده اش را برای ذهن کریتوس ساخت که به دستان خود کریتوس کشته میشدند . کریتوس عهد میکند که نگذارد دیگر بار خانواده اش به دست خدای جنگ بمیرند و از آنها در مقابل موجوداتی که شبیه خودش بودند و قصد کشتن خانواده اش را داشتند محافظت کند .بلاخره کریتوس بر دشمنان خیالیش پیروز میشود و خانواده اش را نجات میدهد . با این وجود که کریتوس موفق به نجات خانواده اش شد .ولی چه ارزشی داشت در آخر فهمید که آنها همه اش خیالات بوده . هدف خدای جنگ از این کار این بوذ که روح خدای جنگ را بشکند تا کریتوس پذیرای شکست شود . کریتوس که حالا تمامی نیرو ها و اسلحه تیغه های آشفتگی را از دست داده بود جنگ را بخوبی اداره میکند و توانست در هشیاری حملات خدای جنگ را بشکند و به شمشیر قوى كوه المپ دست پیدا کند . بعد از یک نبرد طولانی و سخت بلاخره کریتوس میتواند خدای جنگ را شکست دهد و شمشیر ش را در گلوی خدای جنگ فرو برد . بعد از کشتن خدای جنگ و دریافت تبریکات خدایان مختلف کریتوس از آتنا میخواهد کابوس ها و زجر هایی که در جانش در اثر گشتن همسر و فرزندش رخنه کرده اند را از او دور کند .. آتنا به او میگوید که میتواند جنایات و اشتباهات او را ببخشد ولی هیچ خدا و یا نیرویی نیست که بتواند خاطرات کارهای وحشت ناکی که در سایه ه خدای جنگ اریس انجام داده را از وجودش پاک و فراموش کند .
کریتوس با احساس نا امیدی به بالای بلند ترین کوه یونان میرود و با سقوط از بلندی خودکشی میکند . (صحنه اول بازی) کریتوس سقوط میکند و به درون دریای اژه می افتد . ولی قبل از اینکه بمیرد احساس میکند نیروی عجیبی او را به بالای کوه میکشاند . او به بالای کوه کشیده میشودآتنا به كريتوس میگوید كه خدايان حكم كردند او امروز به دليل خدمت بزرگش به خدايان نميرد.
او به کریتوس یادآوری میکند که یک تخت در کوه المپیوس خالی ست و یک خدای جنگ جدید لازم است . او به کریتوس پیشنهاد خدای جنگ شدن را میدهد و دری که به كوه اليمپوس و تخت خدایی منتهی میشود را برای او میگشاید . و اینگونه کریتوس خدای جنگ میشود .....
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.best-of-mob.blogfa.com
amin
مدیر
مدیر
avatar

تعداد پستها : 626
محل زندگي : يه جای دور
Registration date : 2007-07-06

پستعنوان: رد: داستان بازي ها   الإثنين مارس 31, 2008 4:07 am

دستت درد نكنه اميدوارم داستانهاي بيشتري از بازيهاي پلي 2 بذاريد Cool واقعا كارت عاليه من كه حال ميكنم ميخونم
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://sims47.sub.ir
24
کارت درسته ها!!!
کارت درسته ها!!!
avatar

تعداد پستها : 56
محل زندگي : tehran
Registration date : 2008-03-28

پستعنوان: رد: داستان بازي ها   الثلاثاء أبريل 01, 2008 4:24 pm

شیاطین هم گریه می کنند davil may cry 3



بازي راجعه به دوتا گردنبند با دو پلاك متفاوت هستش كه يكي دست دانته وديگري دست برادرش كه تو اين بازي دشمن شماست
وهركسي كه هردوگردنبندوداشته باشه داراي قدرت خدايي خواهد بود كه تو اين بازي مثل همه بازي هاي ديگه شما نقش مثبت بازي هستيد بازي از اونجا شروع مي شه كه دانته داخل محل كار شخصيشه وناگهان خدمتگذار برادرش كه مرد مرموزي هستش ظاهر ميشه.
اون مي گه كه برادر شما برگشته واون نصفه ديگه گردنبندومي خواد كه دانته يعني شما مخالفت مي كنيد كه تا به خودتون مي جنبيد مي بينيد كه يارو غيب شده و شخصيت هاي پليد بازي خفتتون مي كنن .
مرحله بعد ازاينجاست كه شما بايد خودتونو به بالاي برج خفن باحال برسونيد خلاصه پس ازكشتن چندتا غول خفن كه اوليش يه سگه سه سره (فكركنم) كه اينجا آهنگ بازي اينقدر تميز مي شه كه تا وولوم ندي حال نميده ...كه بعد ازكشتن غول يا به قول بعضيها رئيس اول بازي بدبختيياتون تازه شروع مي شه.
ازاين مرحله به بعدشما سه تا دشمن داريد:
1-دختره
2-باباش كه همون خدمتگذار برادردانته باشه
3-برادرتون
توي اين قسمتا هم چند تا مرحله خفن با غولاي خفن هست كه بايد رد كنيد.
خلاصه آخربازي شما بادختره رفيق مي شيد البته بعدازيه مبارزه توپ...
بعد حال پدر دختررو مي گيريد البته تو يه دنياي عجيب غريب كه دوباره باغولا روبرو بايد بشيد آقا اينجاش ته حاله خيلييييييييي حال ميده....
بعد هم حال برادرتون مي گيرين كه اينجاي بازي پدر درميياره خيلي سخته چون قدرت برادر شما خيلي بيشتره ولي اونطور كه تو آخره دموام نشون مي ده برادرتون درواقع پيروزاصلي ميدون مبارزست كه گردنبندو بدست مي ياره و يه تيراژ پاياني قشنگ ومنحصر به فرد كه تو هيچ بازي نديديد نميگم كه حالش از بين نره (تو كف بمونيد)

به نظر من:
1-بازي هيچ ايرادي نداره.
2-دموهاش اينقدر قشنگن كه آدم قلقلكش مي ياد.
3-سرعت وگرافيك با توجه به زمان ساختش (يك سال قبل!!) حرف نداره.
4-بازم دموهاش وآهنگاش(خيلي خيلي خيلي قشنگن هيچ جا نمونشو نديدين...)
5-واينقدر فنها-اسلحه ها-مراحل وغيره وغيره متنوه اند كه آدم 50 بارم بره آخرش بازم بازي براش تازگي داره.
درآخرم اينو بگم به خاطر اين داستان ورژن هاي قبلي بازيو نگفتم چون اونا هيچ داستان مشخص و جذابي ندارن (فقط بكش بكشه)
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.best-of-mob.blogfa.com
new_funboy
دوست داشتنی تویی جیگر
دوست داشتنی تویی جیگر
avatar

تعداد پستها : 172
Registration date : 2007-07-15

پستعنوان: رد: داستان بازي ها   الأربعاء أبريل 02, 2008 11:31 am

ممنونم دوست خوبم راستي اسم شما چيه واقعا كارتون درسته Wink
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
24
کارت درسته ها!!!
کارت درسته ها!!!
avatar

تعداد پستها : 56
محل زندگي : tehran
Registration date : 2008-03-28

پستعنوان: رد: داستان بازي ها   الأربعاء أبريل 02, 2008 3:40 pm

خواهش می کنم خوبی از خودتونه
بنده بهزادم. Smile
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.best-of-mob.blogfa.com
amin
مدیر
مدیر
avatar

تعداد پستها : 626
محل زندگي : يه جای دور
Registration date : 2007-07-06

پستعنوان: رد: داستان بازي ها   الخميس أبريل 03, 2008 1:38 pm

فاني جون اگه يك سري به معرفي اعضا ميزدي قضيه حل بود ممنون از مطلب عاليت بهزاد جان
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://sims47.sub.ir
rasool bazi khor
دوست صمیمی خودم شدی عزیز
دوست صمیمی خودم شدی عزیز
avatar

تعداد پستها : 386
محل زندگي : tehran
Registration date : 2008-03-27

پستعنوان: splinter cell!   الجمعة أبريل 04, 2008 5:22 am

Tom Clancys Splinter Cell Double Agent


پس از 2 سال نسخه جدید بازی اسپلینتر یل عرضه شد.Sam Fisher باز هم در Double Agent بازگشته است تا کار های خارق العاده اش را به نمایش بگذارد. او اینبار خود را در موقعیتی می بیند که تا به حال مشابه آن را تجربه نکرده بود. Splinter Cell Double Agent نسبت به نسخه های قبلی این سری، تغییرات فراوانی کرده است و سازندگان وعده یک بازی فوق العاده و بسیار زیباتر از نسخه های قبلی را داده اند.
Sam Fisher بار دیگر باز خواهد گشت تا حرکات زیبای خود را به جهانیان نشان دهد.

Splinter Cell 4

داستان از جایی شروع می شود که دختر Sam بر اثر یک حادثه رانندگی جان خود را از دست می دهد و او دچار مشکلات روانی می شود. در این بین او توسط عاملی، ترغیب به وارد شدن در گروه های تروریستی در نقش یک جاسوس مخفی می شود. از این رو برای او جرمی غیر واقعی می تراشند و اعلام می کنند که او به بانکی دستبرد زده و عده ایی را کشته است. Sam به این ترتیب وارد زندان می شود و در آنجا طبق نقشه با یکی از عضو های گروه تروریستی مورد نظر به نام Jamie Washington هم سلول شده و سپس با هم از زندان فرار می کنند. البته هدف اصلی او نفوذ به تشکیلات تروریستی ای آنهاست که با نام John Brown Army شناخته می شود. در این بین Sam ماموریت های مختلفی از سوی کسانی که او را به این ماموریت فرستاده اند و همچنین از سوی تشکیلات تروریستی دریافت می کند و گاهی شما مجبور می شوید فقط یکی ازآن ها را انجام دهید. در واقع به همین دلیل بازی به نام Double Agent شناخته می شود. البته طبق گفته Ubisoft داستان بازی بسیار پیچیده تر از این خواهد بود و چندین پایان مختلف برای آن وجود خواهد داشت.

شما در این قسمت همراه Sam، مراحل بسیاری را طی می کنید. مراحل ابتدایی در درون زندان به وقوع می پیوندند و این طور که به نظر می رسد در اینجا دیگر خبری از وسایل پیشرفته و لباس مخصوص Sam برای انجام دادن ماموریت هایش نیست و هیچ پشتیبانی ای از او نمی شود. البته برای اینکه تروریست ها به Sam مشکوک نشوند شما مجبورید از وسایل دیگری که در بازار سیاه آن ها پیدا می شود، استفاده کنید. ولی هنوز هم در مراحلی Sam امکانات و وسایل خود را که در نسخه های قبل وجود داشتند (وسایلی چون Goggles های مشهور او) در اختیار دارد.

Splinter Cell 4

تیم سازنده Double Agent، وعده روندی فوق العاده تر را نیز به بازیکنان داده اند. در این نسخه شما می توانید مکان های بزرگتری را نسبت به نسخه های قبلی ببینید که بازی را جذاب تر کرده اند. Sam این بار در مکان هایی مجبور به شنا و حتی مبارزه در درون آب می شود. از دیگر نکات جالب بازی تاثیر آب و هوا در طول مراحل است که شما باید از آن به نفع خود استفاده کنید. در Double Agent، نور ها و سایه ها تاثیر بیشتری در بازی شما و تکنیک های مخفی کاری دارند. البته به طور یقین، این مسائل در کنسول های Xbox 360 و PS3 بیشتر دیده خواهند شد.
گاهی افراد دیگری هم در طول ماموریت، شما را همراهی می کنند.

Splinter Cell 4

یکی از نکات جالب این نسخه قابلیت انتخاب می باشد. به طوری که می توانید بیشتر به سوی تروریست ها گرایش داشته باشید و با آن ها روابط برقرار کنید. در این حالت آن ها امکانات مختلفی در اختیارتان خواهند گذاشت. اگر به سوی عاملان ماموریت خود گرایش داشته باشید پشتیبانی ماهواره ای در اختیار شما می گذارند تا بتوانید نقشه ای از محیط اطراف را ببینید.

Sam در ماموریت های خود در Double Agent گاهی توسط فرد دیگری همراهی می شود. برای مثال در زندان، Jamie Washington شما را همراهی می کند. افراد همراه از هوش مصنوعی بسیار بالایی برخوردار هستند و بر اساس موقعیت رفتار درست را انجام می دهد. به نظر می رسد که هوش مصنوعی دشمنان نیز بهبود یافته است. به طوری که درجه سختی Elite حتی برای یک حرفه ای نیز مشکل به خواهد بود.

Splinter Cell 4

Double Agent در مکان های بسیار متفاوتی به وقوع می پیوندد و شما در شهر های مختلف به انجام ماموریت می پردازید. به طوری که Sam علاوه بر انجام ماموریت در New Orleans، پایگاه تروریست ها، در شهر هایی چون New York، Washington، Kinshasa و Shanghai نیز دیده خواهد شد. در این بین او در محیط های مختلفی چون خیابان های شهر های جنگ زده یا در صحرا و میان طوفان شن به انجام ماموریت می پردازد. در بعضی مراحل مجبور می شوید در روز به بازی بپردازید. این مراحل بسیار سخت تر از ماموریت های شبانه هستند و به راحتی لو می روید. در این نسخه، هنوز هم می توانید به صورت Co-op، دو نفره مراحل به خصوصی از بازی را طی کنید. Double Agent در کنسول های مختلف دارای مراحلی امتیازی ای هم هست که در نسخه های دیگر آن وجود ندارند.
آنطور که به نظر می رسد، گرافیک بازی مخصوصا در نسخه PC آن فوق العاده به نظر می رسد.

Splinter Cell 4

به نظر می رسد که گرافیک بازی پیشرفت شایانی داشته و بازی بسیار واقعی تر از قبل شده است. نورپردازی این نسخه از بازی بسیار بهتر از قبل است و تکنیک های ویژه ای برای ساخت نمای بصری به کار گرفته شده است. جزئیات بالا نیز به راحتی از عکس های منتشر شده مشخص هستند. سازندگان همچنین قول ساخت صحنه های زیبایی چون طوفان های شن و کولاک را داده اند. البته از این نظر نیز نسخه Xbox 360 برتری های ویژه ای دارد. به طوری که برای به کار گرفتن منابع فوق العاده PC، سازندگان مجبور شده اند تمام مراحل آن را به طور جداگانه طراحی کنند. برای مثال در مرحله ای نزدیک یک هتل پنج ستاره شانگ های (Shanghai) شما می توانید افق دوردست را ببینید که در کنسول های زمان حاضر ممکن نیست.
منبع:http://www.srayaneh.com/?p=248
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
24
کارت درسته ها!!!
کارت درسته ها!!!
avatar

تعداد پستها : 56
محل زندگي : tehran
Registration date : 2008-03-28

پستعنوان: رد: داستان بازي ها   الجمعة أبريل 04, 2008 4:56 pm

در این پست تصمیم گرفتم داستان بازی فارنهایت رو در سه یا چهار قسمت بذارم.
فارنهایت-Fahrenheit-(قسمت اول)


شخصيت اصلي بازي شخصي هست بنام لوكاس كين (Lucas Kane) كه يك فرد عادي در هستش كه در شهر نيويورك زندگي ميكنه و متخصص كامپيوتر در يك بانك هست. داستان از اينجا شروع ميشه كه ميبينيم لوكاس نشسته و ميخواد داستان اتفاقاتي رو كه براش افتاده تعريف كنه. هوا در نيويورك به شدت سرد و برفي هست.
در ابتداي داستان لوكاس رو در دستشويي يك رستوران ميبينيم كه در يك حالت غيرعادي در حال بريدن دستهاي خودش با چاقو هست كه د حقيقت داره با چاقو روي دستهاي خودش طرحهايي رو حكاكي ميكنه. بعد لوكاس در همين حالت از خود بيخود شده از پشت بطرف پيرمردي ميره كه در دستشويي در حال شستن دستهاي خودش هست ( در اين حالت صحنه هايي رو هم از مردي ميبينيم كه شبيه به جادوگرا ميمونه و در محل ديگه اي دقيقاً حركاتي رو انجام ميده كه لوكاس داره انجام ميده بطوري كه مشخص ميشه هر حركتي كه اون مرد جادوگر انجام ميده ، لوكاس هم دقيقاً همون حركات رو انجام ميده و به نوعي انگار اون مرد داره لوكاس رو كنترل ميكنه ) و با ضربات چاقو اين پيرمرد رو به طرز فجيعي به قتل ميرسونه. يك كلاغ هم در اين لحظات از پنجره موجود در دستشويي ناظر اين اتفاقات هست !
بعد از اينكه پيرمرد به قتل ميرسه و هنوز لوكاس در حالت غير عادي قرار داره در تصوراتش دختر بچه اي رو ميبينه كه دستش رو به سمت لوكاس بلند كرده بطوري كه ميخواد دست لوكاس رو بگيره ، لوكاس به حال خودش برميگرده و با ديدن جنازه غرق در خون پيرمرد و دستان خون آلود خودش به شدت شوكه ميشه ! لوكاس كه متوجه ميشه خودش پيرمرد رو كشته اما در انجام اين كار در حقيقت خودش اراده اي از خود نداشته و بدون اينكه خودش بخواد دست به اين جنايت زده ، براي اينكه توسط پليس دستگير نشه بايد جنازه رو مخفي كنه و به سرعت از رستوران خارج بشه. لوكاس اينكار رو انجام ميده و بعد از تميز كردن نسبي دستشويي و همچنين شستن دست و صورت خودش از دستشويي خارج ميشه و با حساب كردن پول غذا و نوشيدني خودش از رستوران خارج ميشه. بعد از خارج شدن از رستوران بسته به تصميم گرفته شده از طرف شما لوكاس با تاكسي و يا مترو محل رو ترك ميكنه . بعد از خارج شدن لوكاس از رستوران مامور پليسي كه در رستوران مشغول نوشيدن نوشيدني بود به دستشويي ميره و با ديدن رد خوني كه از يكي از دستشوييها جاري شده جسد رو پيدا ميكنه و سريعاً از دستشويي مياد بيرون و ميگه كه جنايتي اتفاق افتاده و هيچكس اجازه خارج شدن از رستوران رو نداره تا ماموران پليس بيان و مشخصات افراد رو بررسي كنند.
بعد از اين ، ما دو كاراگاه پليس رو ميبينيم كه به سمت رستوران ميان : كاراگاه كارلا والنتي (Carla Valenti) و دستيارش تايلر مايلز (Tyler Miles). كارلا يك زن سفيد پوست هست و تايلر يك مرد سياه پوست.
كارلا و تايلر به رستوران ميان تا صحنه جرم رو بررسي كنند. اونها موفق ميشن چاقويي رو كه لوكاس با استفاده از اون پيرمرد رو به قتل رسونده پيدا كنند و همچنين خوني رو كه از دستان لوكاس كه بريده شده بودند ريخته ، كشف ميكنند. در خارج از در پشتي رستوران هم يك مرد بي خانمان نشسته كه ظاهراً مست هست و كمك زيادي به ماموران پليس نميكنه !
لوكاس بعد از فرار كردن از رستوران به خونه خودش ميره و از شدت خستگي جسمي و روحي به خواب ميره و در خواب كابوس ميبينه.صبح كه از خواب ميپره ، اول فكر ميكنه اتفاقات ديشب توي خواب بوده اما با ديدن دستان خون آلود خودش كه باعث خوني شدن تخت خوابش هم شده متوجه ميشه كه تمامي اون اتفاقات واقعاً رخ داده !
حالا لوكاس بايد بفهمه كه براي چي اون پيرمرد ناشناس رو كشته و واقعاً چه اتفاقاتي در رستوران رخ داده. لوكاس بايد براي رفتن به محل كارش آماده بشه. لوكاس از نظر عصبي و روحي ضربه بسيار سختي خورده و با يادآوري اتفاقات رستوران و اون پيرمرد كشته شده باز هم از نظر عصبي بهم ميريزه. لوكاس برادري به نام ماركوس (Markus) داره كه كشيش هست ولي با اون زياد رفت و آمد نداره و چند وقتي ميشه كه ملاقاتش نكرده. همچنين چند وقتي هست كه لوكاس با دوست دختر خودش تيفاني (Tiffany Harper) قطع رابطه كرده. لوكاس پيغام گير تلفن منزلش رو چك ميكنه و پيغامي رو كه تيفاني گذاشته و گفته كه ميخواد بياد و بعضي از وسايلش رو كه هنوز تو خونه لوكاس باقي مونده رو ببره ، ميشنوه. تلفن زنگ ميزنه و پشت خط ماركوس برادر لوكاس هست ، ماركوس زنگ زده تا به لوكاس يادآوري كنه كه سالگرد فوت پدر و مادرشون هست و به اين بهانه بتونه بعد از مدت زمان طولاني كه لوكاس رو نديده اون رو ببينه. لوكاس كه حس ميكنه بايد قضيه رستوران رو با يك نفر در ميون بگذاره به ماركوس ميگه كه تو دردسر بزرگي افتاده و باهاش در يك پارك قرار ميذاره.
لوكاس كه ناخودآگاه تصاويري در ذهنش ميبينه ، ناگهان در ذهن ميبينه كه يك مامور پليس به جلوي در خونه اش اومده و مامور پليس با اومدن به داخل خونه و ديدن لباس خوني لوكاس كه شب گذشته تو تنش بوده و همچنين تخت خون آلود لوكاس ، لوكاس رو دستگير ميكنه ! به همين خاطر لوكاس سريعاً اون لباس خوني رو ميندازه توي لباسشويي و روي تخت خون آلود رو هم ميپوشونه. بعد ناگهان پليس در خونه رو ميزنه ! لوكاس در رو باز ميكنه و پليس ميگه كه همسايه ها از خونه شما صداي جيغ و ناله شنيدن ، آيا شما بوديد ؟ لوكاس هم مجبور ميشه به دروغ بگه كه بر اثر شكستن شيشه دست هاي خودشو بريده و بخاطر اون فرياد زده. پليس داخل خونه رو بازرسي ميكنه و ميره.
لوكاس در پارك به ملاقات برادرش ميره و داستان رو براي اون تعريف ميكنه. ماركوس كه يك كشيش معتقد هست و به قتل رسوندن يك انسان رو گناه بزرگي ميدونه به لوكاس ميگه كه بايد بري و خودتو به پليس معرفي كني و داستان رو براشون تعريف كني اما لوكاس حاضر به انجام اين كار نميشه چون معتقده كه پليس حرفهاي اون رو باور نميكنه و به جرم قتل اون رو بازداشت ميكنه و با دستگير شدنش ديگه هيچ وقت متوجه نميشه كه چرا اون پيرمرد رو به قتل رسونده. بعد از خداحافظي از ماركوس ، لوكاس در مسير برگشت از پارك ناگهان لوكاس دوباره در ذهن خودش پسر بچه اي رو ميبينه كه هنگام بازي در كنار درياچه پارك به داخل آب ميافته ! لوكاس كمي جلوتر همون بچه رو در حال بازي كنار درياچه ميبينه و همچنين دو مامور پليس رو هم ميبينه كه از سمت ديگه اي دارند نزديك ميشن و يكي از اون مامورها همون مامور پليس ديشب در رستوران هست كه احتمالاً با ديدن لوكاس اون رو شناسايي ميكنه و دستگير ميكنه ! حالا لوكاس بايد تصميم بگيره كه بره جلو و بچه رو نجات بده و با اين كار خطر دستگير شدن رو به جون بخره و يا اينكه اجازه بده بچه جون خودش رو از دست بده تا خودش دستگير نشه ! لوكاس تصميم به نجات جون پسر بچه ميگيره و سريعاً ميره و به داخل آب شيرجه ميره و پسر بچه رو بيرون مياره و با دادن تنفس مصنوعي باعث زنده موندن پسر بچه ميشه ! در همين حال كه مردم در محل جمع شدند مامور پليسي كه شب حادثه تو رستوران حضور داشته و لوكاس رو در رستوران ديده بوده هم در محل حضور داره و با ديدن قيافه لوكاس اون رو شناسايي ميكنه ولي بطرز عجيبي از دستگيري لوكاس خودداري ميكنه و اجازه ميده كه لوكاس از پارك بره. مردم هم كه اونجا جمع شدند معتقدند كه لوكاس يك قهرمانه و اگر اون نبود حتماً پسر بچه جون خودش رو از دست ميداد. لوكاس كه خودش هم از اين مساله تعجب كرده و ميدونه كه مامور پليس اون رو شناخته ولي نميدونه كه چرا اجازه داده كه اون پارك رو ترك كنه و دستگيرش نكرده. خود لوكاس ميگه شايد اون پليس اينطور فكر كرده كه لوكاس ديشب يك جان رو گرفته و امروز جان يك نفر ديگه رو بهش برگردونده ! لوكاس ميگه حداقل حالا ميتونم بدون عذاب وجدان به صورت خودم تو آينه نگاه كنم.
بعد از اين قضيه كارلا رو ميبينيم كه در اداره پليس هست و ميگه كه يك عادت بدي كه داره اينه كه وقتي روي يك پرونده كار ميكنه تمام فكرش مشغول اون موضوع ميشه و ديگه نميتونه به چيز ديگه اي فكر كنه. همچنين ميگه كه شب قبل رو اصلاً نتونسته بخوابه و خيلي خسته اس. از نگهبان جلوي ورودي اداره ميپرسه كه تايلر اومده سر كار يا نه ؟ اون هم ميگه كه هنوز نديده كه تايلر اومده باشه اداره. كارلا وارد محل كارش ميشه و جفري (يكي از پليسها) به كارلا ميگه كه تايلر شش ماه پيش ازش 100 دلار قرض گرفته و هنوز بهش پس نداده ، و چون تايلر فقط از كارلا حرف شنوي داره ، از كارلا ميخواد كه به تايلر بگه تا پولش رو پس بده. كارلا هم ميگه كه بايد به خود تايلر بگي.
كارلا به اتاق كارش ميره و ايميل هاش رو چك ميكنه. در ميان ايميلهاي كارلا يك ايميل مشكوك بودن عنوان وجود داره كه در متنش نوشته كه اين اتفاقات قبلاً هم رخ داده و به همچنين در آخر اين نامه به اسم Kirsten اشاره ميكنه. كارلا نميدونه منظور از كرستن چيه. كارلا به خونه تايلر زنگ ميزنه ، تايلر هنوز خوابه. تايلر گوشي رو برميداره و با حالت خواب آلود ميگه كه الان راه ميافته و مياد اداره. همسر تايلر هم زن سفيدپوستي بنام Sam هست. سم به تايلر ميگه كه كمي بيشتر بمون ولي تايلر ميگه كه بايد بره سر كار. سم هميشه نگران جون تايلر هست و هميشه ميترسه كه نكنه بلايي سر تايلر بياد. تايلر پس از كمي صحبت كردن با سم و توجيه كردن موقعيت شغلي خودش به سر كار ميره. در اداره پليس ، جفري از تايلر ميخواد كه پولش رو بهش پس بده ‌، تايلر هم به جفري ميگه كه بيا با هم يك بازي بسكتبال انجام بديم ، اگر تو بردي من بجاي 100 دلار ، 200 دلار بهت ميدم ولي اگر من بردم تو ديگه از من هيچ پولي نميگيري ! جفري هم قبول ميكنه تا در يك فرصت مناسب با هم مسابقه بدن. تايلر به اتاق كارش كه با كارلا مشترك هست ميره ، از كارلا ميپرسه كه آيا اون زن خدمتكار رستوران اومده تا عكسي از صورت شخص قاتل طراحي كنند يا نه ، كارلا هم ميگه كه فعلاً نيومده. كارلا و تايلر با هم ميرن به سر ميز همكارشون Garret ، كه مسئول انگشت نگاري و آزمايش خونهاي محل جنايت بوده تا در مورد پيشرفت تحقيقات سوال كنند.
گرت بهشون ميگه كه روي چاقو اثر انگشتهايي وجود داشته كه روي ليوان و چنگال و همچنين يك كتاب كه زير ميز قاتل توي رستوران بوده هم بوده. همچنين ميگه كه اثرات خون متعلق به دو نفر بودن ، يكي شخص مقتول و اون يكي هم بايد احتمالاً خون خود قاتل باشه كه در يكي ديگه از دستشويي ها روي زمين ريخته بوده. كارلا تعجب ميكنه و ميپرسه كه چرا خون قاتل توي يكي ديگه از دستشويي ها بايد باشه. گرت هم به شوخي ميگه كه آدم احمق توي هر رشته اي پيدا ميشه ، چرا نبايد احمق تو قاتل ها پيدا بشه !
كارلا به تايلر ميگه كه ميخواد بره پيش پزشك قانوني تا ببينه از جسد چه اطلاعاتي بدست اومده. تايلر هم توي اداره منتظر زن خدمتكار رستوران ميشه. كارلا به پزشك قانوني مراجعه ميكنه ، طبق يافته هاي پزشك از جسد ، چاقوي قاتل دقيقاً سه رگ اصلي رو كه به قلب ميرن بريده و در حقيقت قلب رو بطور كامل از بدن جدا كرده. به گفته پزشك احتمال اينكه قاتل تصادفي اين سه رگ رو دقيقاً قطع كرده باشه خيلي كم هست پس احتمالاً قاتل بايد اطلاعات دقيقي از ساختار بدن انسان داشته باشه. همچنين پزشك ميگه كه تو دهه 90 هم چنين مقتولي بوده كه دقيقاً سه رگ اصلي قلبش بريده شده بوده ، با كمك پزشك معلوم ميشه اسم اون پرونده Kirsten بوده (همون اسمي كه توي ايميل مشكوك ازش نام برده شده بود). تايلر هم در اداره بعد از اومدن خدمتكار رستوران با كمكش تصويري از صورت قاتل رسم ميكنه تا به همه پليسها در فرودگاه ها و ايستگاههاي راه آهن و غيره بدن تا بتونند قاتل رو دستگير كنند.
لوكاس به سر كار خودش در بانك ميره ، لوكاس متخصص كامپيوتر هست. گرچه حالش خوب نيست ولي براي اينكه شك كسي برانگيخته نشه به سر كارش اومده. اون در يك اتاق مشترك با يك نفر ديگه كار ميكنه. وقتي لوكاس در محل كارش پشت ميزش نشسته ، باز هم يك سري تصاوير از ذهنش ميگذره و اتفاقاتي رو كه هنوز نيافتاده ميبينه و همچنين با قدرت عجيبي كه پيدا كرده ذهن همكارش رو ميخونه . خود لوكاس هم گيج شده و نميدونه كه چرا اينجوري شده. تلفن زنگ ميزنه و پشت خط تيفاني هست كه با لوكاس حال و احوالپرسي ميكنه و ميگه كه اگر اشكال نداره امشب بعد از كار ميخواد بياد و وسايلش رو ببره. لوكاس هم موافقت ميكنه و ميگه كه از ساعت 8 شب به بعد تو خونه اس. تلفن همكارش زنگ ميزنه و بهش اطلاع ميدن كه يكي از كامپيوترها مشكل پيدا كرده. لوكاس به همكارش ميگه كه من ميرم و مشكل رو برطرف ميكنم. لوكاس از دفتر كارش خارج ميشه تا مشكل رو برطرف كنه. ناگهان لوكاس با همون مرد جادوگر براي لحظه اي روبرو ميشه و حشراتي شبيه به سوسكهاي غول پيكر ميبينه كه در دفتر كار دارن كاركنان رو ميكشن ! لوكاس هم تا حد ممكن با اونا مبارزه ميكنه و از دستشون فرار ميكنه تا اينكه بالاخره در يك گوشه از اتاق گير ميافته. در اين لحظه لوكاس پيرمردي رو ميبينه كه خودش به قتل رسونده بود ! با همون لباسها و دست و صورت خوني به سمت لوكاس مياد و جمله اي ميگه در رابطه با مار بزرگي كه كه يك سرش در اين دنياست و سر ديگه اش در دنياي ديگه ! بعد از اينكه پيرمرد ميره ، حشرات لوكاس رو محاصره ميكنند و لوكاس فرياد ميزنه و در حالي كه داره فرياد ميزنه ناگهان چشماش رو باز ميكنه و ميبينه كه همكارانش در دفتر دور و برش جمع شدن ! همكارش به لوكاس ميگه كه چي شده ؟ خودتو زخمي كردي و داري خونريزي ميكني ! لوكاس كه خودش هم گيج شده و نميدونه كه آيا اون حشرات واقعي بودن و يا نه ميگه كه من بايد برم و دفتر كار رو ترك ميكنه.
شب شده و لوكاس در خونه خودش نشسته و راجع به اتفاقاتي كه براش در دفتر افتاده فكر ميكنه و ميگه كه نميدونم ديوونه شدم يا اينكه اون موجودات واقعي بودن. لوكاس خوابش نميبره و ميترسه تو خواب باز هم كابوس ببينه. تصميم ميگيره اونقدر بيدار بمونه تا اينكه ديگه چشماش قدرت باز موندن رو نداشته باشن و بعد بخوابه. تلويزيون رو روشن ميكنه وميبينه كه در تلويزيون خبر نجات داده شدن يك پسر بچه كه به درياچه افتاده بوده رو داره پخش ميكنه و ميگه كه قهرماني كه با شيرجه زدن در آب يخ زده درياچه جون بچه رو نجات داده حتي تا اومدن آمبولانس هم صبر نكرده و محل حادثه رو ترك كرده و ناشناس مونده !
همچنين اعلام ميكنه كه با همكاري خدمتكار رستوران تصويري از شخص قاتل تهيه شده كه اون تصوير رو نشون ميدن و درخواست ميكنند كه هر كسي اين شخص رو ميشناسه با شماره تلفن پليس تماس بگيره.
لوكاس تلويزيون رو خاموش ميكنه و به سراغ گيتار برقي خودش ميره و چند تا آهنگ ميزنه تا كمي آرامش پيدا كنه. بعد به سراغ كيسه بوكس ميره تا كمي تمرين كنه. حركات لوكاس خيلي حرفه اي و سريع شده بطوري كه با ضربه آخر كيسه بوكس از سقف جدا ميشه و پرت ميشه و به سمت ديگه اي از اتاق ! خود لوكاس هم تعجب ميكنه و ميگه كه انگار يه چيزي توي من تغيير كرده ، قوي شدم و حركاتم خيلي سريع شده.
بعد لوكاس ميره تو اتاقش و بعد از چك كردن ايميلهاي خودش يك قرص آرام بخش ميخوره و بخواب ميره. بعد از گذشت مدت زمان كوتاهي صداي زنگ در خونه مياد. لوكاس از خواب بيدار ميشه. لوكاس ميره و درو باز ميكنه ، تيفاني پشت در خونه ايستاده. اومده كه وسايلش رو ببره. تيفاني ميگه : ببخشيد اگر مزاحمت شدم. لوكاس ميگه : نه من فقط يكمي خواب آلودم ، بيا تو. تيفاني وارد خون ميشه. لوكاس ميگه : بشين. چه خبر ؟ تيفاني ميگه : كار توي بيمارستان حسابي سر منو شلوغ كرده ، هنوز كاملاً توي خونه جديدم مستقر نشدم. لوكاس ميگه : نوشيدني ميخواي ؟‌ تيفاني ميگه : بله ، مرسي. لوكاس نوشيدني مياره و تيفاني ميگه : من دو تا جعبه اينجا دارم كه دقيقاً يادم نيست كجا گذاشتمشون ولي حروف اول اسمم روي جعبه هاست. لوكاس جعبه ها رو مياره. تيفاني ميگه : چيزي شده ؟ كمي نگران بنظر ميرسي ؟ لوكاس ميگه : نه ، چيزي نيست ، يكمي مشكل پيدا كردم. تو هنوز تنهايي ؟ كسي رو پيدا نكردي؟ ببخشيد اينو نبايد ميپرسيدم. تيفاني ميگه : نه ، اشكالي نداره ، من هنوز تنهام ، تو چي ؟ لوكاس ميگه : من هم تنهام. تيفاني ميپرسه : هنوز هم گيتار ميزني ؟‌ لوكاس ميگه : از وقتي تو رفتي ديگه گيتار نزدم. تيفاني ميگه : كمي براي من گيتار بزن ، بياد روزهاي خوشي كه داشتيم. لوكاس براي تيفاني كمي گيتار ميزنه. بعد از گيتار زدن لوكاس و تيفاني همديگرو مي‌بوسن و تيفاني ميگه : منو به اتاق خواب ببر. با هم به اتاق خواب ميرن و . . .
صبح روز بعد لوكاس به قبرستان ميره ، پدر و مادر لوكاس 10 سال قبل (سال 1999) در يك تصادف كشته شدند. در قبرستان ماركوس هم حضور داره. لوكاس وقتي بالاي قبر پدر و مادر خودش ايستاده به ياد كودكي خودش ميافته كه همراه با ماركوس و پدر و مادرش در مركز نظامي ويشيتا زندگي ميكردند. لوكاس در كودكي هم گوشه گير بوده و با بقيه بچه ها بازي نميكرده. لوكاس ياد روزي ميافته كه ماركوس و بقيه بچه ها براي بازي به داخل يكي از انبارهاي مهمات موجود در مركز نظامي بطور پنهاني وارد شده بودند ، لوكاس اون موقع هم در ذهنش تصاويري ميبينه كه انبار مهمات آتش ميگيره و منفجر ميشه ! لوكاس اگر عجله نكنه و خودش رو به بچه ها نرسونه همه بچه ها اونجا ميميرن. لوكاس هرطور شده خودش رو به انبار ميرسونه و ماركوس رو به همراه چند تاي ديگه از بچه ها نجات ميده. ماركوس از لوكاس ميپرسه كه تو چطور قبل از اينكه اين اتفاق بيافته از اون با خبر بودي ؟ لوكاس هم ميگه من قبل از اينكه اين اتفاق بيافته اون رو توي ذهنم ديدم. ماركوس هم ميگه تو كه ميدوني من اين چيزا رو هيچ وقت قبول نميكنم. بعد ماركوس رو ميبينيم كه در قبرستان لوكاس رو كه توي فكر فرو رفته صدا ميكنه و بهش ميگه من كسي رو ميشناسم كه شايد بتونه در مورد اتفاقاتي كه برات افتاده كمكت كنه. ماركوس آدرس اون شخص رو به لوكاس ميده و ميگه اميدوارم كه بتوني جوابي براي سوالات خودت از اين زن بگيري.
ادامه دارد...

برای امروزکافیه بقیش برای بعدن...
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.best-of-mob.blogfa.com
amin
مدیر
مدیر
avatar

تعداد پستها : 626
محل زندگي : يه جای دور
Registration date : 2007-07-06

پستعنوان: رد: داستان بازي ها   السبت أبريل 05, 2008 12:36 am

ممنونم بهزاد جان قول ميدم اين مطلب رو بعد از اينكه كامل كردي در سايت قرار بدم با نام خودت واقعا كارت درسته راستي رمز بازي رو هم اگه داري تو قسمت مرز بازي پلي 2 بذار چون يك عده تو سايت خواستارش بودن ممنون ميشم-- راستي از مطلب رسول هم تشكر مي كنم كه نذاشت اين قسمت پايين بياد Wink
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://sims47.sub.ir
rasool bazi khor
دوست صمیمی خودم شدی عزیز
دوست صمیمی خودم شدی عزیز
avatar

تعداد پستها : 386
محل زندگي : tehran
Registration date : 2008-03-27

پستعنوان: رد: داستان بازي ها   السبت أبريل 05, 2008 2:37 am

khahesh mikonam amin jan!!!!
hala man mikham bazam benevisam!!!
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
rasool bazi khor
دوست صمیمی خودم شدی عزیز
دوست صمیمی خودم شدی عزیز
avatar

تعداد پستها : 386
محل زندگي : tehran
Registration date : 2008-03-27

پستعنوان: رد: داستان بازي ها   السبت أبريل 05, 2008 2:43 am

man alan matlabi dar bareye tarikhcheye re ha peyda kardam kheyli ham ziade
mige is massage too big!
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
amin
مدیر
مدیر
avatar

تعداد پستها : 626
محل زندگي : يه جای دور
Registration date : 2007-07-06

پستعنوان: رد: داستان بازي ها   السبت أبريل 05, 2008 6:09 am

خوب رسول جان در چند قسمت بفرست دوست خوبم
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://sims47.sub.ir
24
کارت درسته ها!!!
کارت درسته ها!!!
avatar

تعداد پستها : 56
محل زندگي : tehran
Registration date : 2008-03-28

پستعنوان: رد: داستان بازي ها   السبت أبريل 05, 2008 10:07 am

امین جان من رمز فارسی فارنهایت رو ندارم . اما چند وقت پیشا که تو سایت های خارجی چرخ میزدم رمز اینگلیسیش رو در آوردم البته برای ps2 . اما معنیش رو نفیهمدم ,حالا همین انگلیسیش رو میزارم اگه فهمیدی به من هم فارسی شدش رو بده اخه لازم دارم.ممنون

Bonus points:
After completing the game, watch all of the credits. You will be rewarded with 200 bonus points.

Cheat mode:
Enter J8OL14FD as a case-sensitive name to unlock all levels and sequences.

Alternate endings:

Deplete Lucas' sanity bar in the restaurant when the game starts. He will then be committed into an insane asylum.

In the "Lost Love" level, keep drinking the alcohol under the counter in the kitchen, without taking the medication. After the meter is depleted, Lucas will commit suicide by jumping off the balcony.

In the "Confession" level, get your meter as low as possible. While talking with Marcus, select the "Sick" and "Break Off" options and Lucas will turn himself in to the police.

Deplete Carla's sanity meter and she will resign from the NYPD.

Deplete Tyler's sanity meter. Tyler and Sam leave New York and go to Florida.

Lucas being questioned:
If you are stuck at the point where Lucas is being questioned and do not have enough mental health, intentionally do it wrong a few times and you should succeed.


منبع: http://www.chaptercheats.com
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.best-of-mob.blogfa.com
24
کارت درسته ها!!!
کارت درسته ها!!!
avatar

تعداد پستها : 56
محل زندگي : tehran
Registration date : 2008-03-28

پستعنوان: رد: داستان بازي ها   السبت أبريل 05, 2008 10:57 am

در ضمن از دوستانه دیگه دعوت میکنم اگه داستان دارن بذارن


اين مطلب آخرين بار توسط 24 در السبت أبريل 05, 2008 11:09 am ، و در مجموع 3 بار ويرايش شده است.
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.best-of-mob.blogfa.com
24
کارت درسته ها!!!
کارت درسته ها!!!
avatar

تعداد پستها : 56
محل زندگي : tehran
Registration date : 2008-03-28

پستعنوان: رد: داستان بازي ها   السبت أبريل 05, 2008 10:58 am

فارنهایت-Fahrenheit-(قسمت دوم)




آدرس اون شخص رو به لوكاس ميده و ميگه اميدوارم كه بتوني جوابي براي سوالات خودت از اين زن بگيري.
تايلر و كارلا براي ورزش و كمي تمرين ورزشهاي رزمي به باشگاه پليس ميرن ، در اونجا هر كدوم كمي نرمش ميكنند و بعد باهم مبارزه ميكنند. بعد از تموم شدن مبارزه تايلر به كارلا ميگه كه هنوز هم تو فكر پرونده رستوران هستي ؟ بعد ميگه كه زياد نگران نباش همچين قاتلي كه اين همه از خودش مدرك توي صحنه جنايت باقي گذاشته بزودي گير پليس ميافته ، كارلا هم ميگه كه منم ميخوام مطمئن بشم كه اون قاتل ديگه نميتونه به كس ديگه اي آسيب برسونه.
بعد از تمرين ، كارلا و تايلر به اداره برميگردن و ميرن پيش رئيس. رئيس ميپرسه كه تحقيقات به كجا رسيده ؟ كارلا جواب ميده كه فعلاٌ مظنون رو پيدا نكرديم. رئيس ميپرسه نظرتون درباره قتل چيه ؟ كارلا ميگه از شواهد اينطور پيداست كه اين قتل يك قرباني براي يك مراسم مذهبي بوده. رئيس ميپرسه آيا احتمال داره كه قاتل دست به جنايات ديگه اي هم بزنه ؟ تايلر ميگه فكر نميكنم اينكار رو انجام بده ،‌چون اون الان ترسيده و ميدونه كه فعلاً شانس آورده كه دستگير نشده و ميدونه كه ديگه دفعه بعد اينقدر خوش شانس نخواهد بود. رئيس ميگه من هرچه سريعتر اين رواني رو پشت ميله هاي زندان ميخوام !
بعد كارلا و تايلر از اتاق رئيس خارج ميشن و تايلر به كارلا ميگه ، حالا نقشه ات چيه ؟ كارلا ميگه كه تو ببين ميتوني چيزي از اون كتابي كه زير ميز توي رستوران پيدا كرديم سر دربياري. خود كارلا هم ميره تا در پرونده هاي قديمي پليس بدنبال پرونده Kirsten بگرده.
كارلا به آرشيو پليس كه در زيرزمين اداره هست ميره. همونطور كه خود كارلا ميگه اون هميشه با جاهاي تنگ و كوچيك مشكل داشته و در اينجور محل ها دچار مشكلات تنفسي ميشده. مرضي بنام كلاستروفوبيا. اما اينبار بايد به ترس خودش غلبه كنه و در زيرزمين ، بتونه با پيدا كردن كامپيوتر آرشيو به پرونده مورد نظرش دسترسي پيدا كنه.
كارلا هر طور شده بالاخره پرونده مورد نظر رو پيدا ميكنه و بعد از بررسي اون پرونده در كامپيوتر متوجه ميشه كه هيچ گزارش و يا مدركي از اون قتل در پرونده ذخيره نشده ! فقط تنها چيز بدرد بخوري كه پيدا ميكنه اينه كه اسم پليسي رو كه روي اون پرونده كار ميكرده ميفهمه : رابرت ميچل.
تايلر هم براي تحقيق در مورد اون كتاب به يك فروشگاه كه كتابهاي عتيقه و قديمي ميفروشه مراجعه ميكنه. صاحب فروشگاه يك پيرمرد ژاپني هستش. تايلر كتاب رو بهش نشون ميده و ميگه كه اين كتاب رو توي قفسه هاي خونمون پيدا كردم و ميخوام ببينم كه ارزشش چقدره ؟ مرد ژاپني هم ميگه من فقط ارزش كتابهايي رو كه اينجا ميفروشم ميدونم و نميتونم كمكي به تو بكنم ! تايلر هم بر ميگرده تا از فروشگاه خارج بشه كه پيرمرد بهش ميگه اگر بتوني يك كتاب رو كه من دنبالش ميگردم از توي قفسه هاي فروشگاه برام پيدا كني ، هر كمكي بتونم به تو ميكنم. تايلر هم ميره و اون كتاب رو براي پيرمرد پيدا ميكنه. پيرمرد كه اول داشت انگليسي رو با لهجه ژاپني صحبت ميكرد ، اينبار كه صحبت ميكنه بدون لهجه حرف ميزنه ، تايلر هم تعجب ميكنه و ميپرسه كه من اشتباه ميكنم يا اينكه تو لهجه ات از بين رفته ؟ پيرمرد هم ميخنده و ميگه كه اون لهجه رو مخصوصاً تقليد ميكردم چون اكثر مشتري هاي من از اين لهجه ژاپني خوششون مياد ، من خودم توي بروكلين نيويورك بدنيا اومدم و تا حالا از اينجا خارج هم نشدم و من از تو بيشتر يك آمريكايي هستم ! تايلر ميپرسه كه ميدوني از كجا ميشه فهميد كه اين كتاب قديمي به چه كسي فروخته شده بوه ؟ پيرمرد هم ميگه چون اين كتاب ارزشي نداره فروشنده اون مطمئناً يادش نمياد كه اينو به كي فروخته بوده ! تايلر از پيرمرد خداحافظي ميكنه و در حالي كه ميخواد از فروشگاه بيرون بره ناگهان از لاي كتابي كه توي دستشه تكه كاغذي روي زمين ميافته. تايلر كاغذ رو برميداره و نگاهي به اون ميكنه و ميبينه كه تكه اي از كاغذهاي رولي مخصوص پرينترهاي اداري هست كه روي اون يكسري اعداد و حروف چاپ شده. تايلر كاغذ رو با خودش ميبره تا توي اداره اونرو دقيق تر بررسي كنه.
شب شده و لوكاس داره ميره به آدرسي كه ماركوس داده بود تا با زني بنام آگاتا ملاقات كنه كه شايد بتونه يكسري از مسائل رو براي لوكاس روشن كنه. لوكاس به جلوي خونه آگاتا ميرسه و زنگ ميزنه ولي كسي جواب نميده. لوكاس در رو باز ميكنه و وارد خونه ميشه و صدا ميزنه : كسي اينجا نيست ؟ جوابي نمياد. لوكاس وارد اولين اتاق در سمت راست ميشه ، اونجا آشپزخونه اس ، هنوز ظرف قهوه روي اجاق گاز گرمه. از اتاق خارج ميشه و وارد اتاق سمت چپ ميشه ، اتاقي پر از قفس پرنده. از اين اتاق هم خارج ميشه و وارد آخرين درب ، در انتهاي راهرو ميشه ، اتاق نشيمن كه يكسري مجسمه عجيب در اونحا قرار داره. يك درب در اتاق وجود داره ، لوكاس اون درب رو باز ميكنه ، به اتاق خواب وارد ميشه و پيرزني رو ميبينه كه روي يك صندلي چرخدار نشسته. لوكاس ميگه كه آيا شما آگاتا هستيد ؟ پيرزن ميپرسه كه تو براي چي ميخواي آگاتا رو ببيني ؟ لوكاس ميگه ،‌من رو پدر ماركوس فرستاده اينجا ، من مشكلي دارم كه ميخوام با آگاتا در ميون بگذارم. پيرزن كمي با صندلي چرخدار مياد جلو تر و ميگه آيا كسي هم در اين كره خاكي وجود داره كه مشكل نداشته باشه ؟ لوكاس متوجه ميشه كه پيرزن چشماش كوره ، كمي جلوتر مياد و به آرامي دستش رو جلوي صورت پيرزن تكون ميده تا ببينه آيا پيرزن چيزي ميبينه يا نه ، پيرزن عكس العملي نشون نميده اما ميگه من كسي هستم كه براي ديدن نيازي به چشم ندارم. پيرزن ميگه لطفاً صندلي من رو به اتاق پرندگان منتقل كن ، اونجا راحت تر ميتونيم با هم صحبت كنيم. لوكاس هم اينكار رو انجام ميده و به اتاق پرندگان ميرن. در اونجا پيرزن ميگه پرنده موجود واقعاً عجيبيه ! ميتونه كل عمرش رو در يك قفس سپري كنه و در عين حال هنوز هم به آواز خوندن ادامه بده. قفس تو چه شكليه مرد جوان ؟ لوكاس ميگه : من يك نفر رو به قتل رسوندم ولي در انجام اين كار اختياري از خودم نداشتم. يك نفر من رو كنترل ميكرد. آگاتا ميگه : مطمئني ديوونه نشده بودي ؟ لوكاس ميگه : من چيزهاي عجيبي ميبينم ، مثلا ً مردي رو ميديدم كه دقيقاً همون حركات من رو انجام ميداد و يك دختر بچه رو ديدم كه از من كمك ميخواست. آگاتا ميگه : لطف كن و از داخل اون قفسه اي كه گوشه اتاقه براي پرنده هاي من غذا بيار و بهشون غذا بده. لوكاس هم اينكار رو انجام ميده. بعد آگاتا ميپرسه : آيا تو چيزهاي ديگه اي هم ديدي ؟ لوكاس ميگه : بعضي وقتها واقعيت جلوي چشمم تغيير پيدا ميكنه و تبديل به چيزهاي ترسناكي ميشه. آگاتا ميگه : آيا علامت و يا نشان و يا كلمه خاصي رو در تصورات خودت ديدي ؟ لوكاس ميگه : بعد از قتل اين طرحها رو روي دستهاي خودم حكاكي كرده بودم . لوكاس دستهاشو ميبره جلو و آگاتا با لمس كردن طرحهاي روي دست لوكاس متوجه ميشه كه طرح يك مار با دو آرواره باز هستش.
لوكاس ميپرسه معني اين طرحها چيه ؟ آگاتا ميگه فقط يك راه وجود داره كه ميتونم مطمئن بشم ، من رو به اتاق نشيمن ببر. لوكاس آگاتا رو به اتاق نشيمن ميبره و در اونجا آگاتا به لوكاس ميگه در يكي از قفسه ها چند تا شمع وجود داره ، شمع ها رو پيدا كن و روي شمعدانهاي روي ميز بذار ، بعد برو به آشپزخونه و كبريت بيار و شمع ها رو روشن كن. لوكاس اين كار رو انجام ميده و آگاتا ميگه كه چراغ اتاق رو خاموش كن و پرده ها رو بكش و بيا روي صندلي روبروي من بشين. لوكاس اين كار ها رو انجام ميده. آگاتا ميگه : من ميتونم كمكت كنم تا با استفاده از حافظه ناخودآگاه خودت تا حد ممكن بفهمي چه اتفاقي قبل از قتل براي تو رخ داده. هر كسي تو رو مجبور به انجام اين جنايت كرده خودش رو از داخل حافظه تو پاك كرده اما باز هم بايد چيزايي در ناخودآگاه تو باشه كه بتونه مسائل رو روشن كنه. آگاتا ميگه : هميشه در انجام اين كار احتمال خطر وجود داره ، آيا مايل به انجام اين كار هستي ؟ لوكاس ميگه : بله. آگاتا ميگه : دستهاتو بده به من. ذهنت رو خالي كن و تمركز كن و به رستوران برو . لوكاس ميگه : من جلوي رستوران ايستادم. آگاتا ميگه : برو داخل و بگو چي ميبيني. لوكاس ميگه : وارد شدم ، مشتري ها رو ميبينم ، خدمتكار رو ميبينم و يك مامور پليس هم ميبينم. آگاتا ميگه : ميزي رو كه نشسته بودي ميبيني؟ لوكاس ميگه : بله ميبينم ولي خاليه. آگاتا ميگه : هنوز به رستوران نيومدي‌ ؟ لوكاس ميگه : چرا ، اومدم ! غذاهاي من روي ميز هستن. وارد دستشويي شدم. آگاتا ميگه : چي ميبيني ؟ لوكاس ميگه : پيرمرد رو ميبينم كه در حال ادرار كردنه ولي خودمو نميبينم. چرا ، خودمو ديدم ، يك چاقو دستمه ! پيرمرد منو نديده ، من دارم از پشت بهش نزديك ميشم. من نميتونم جلوي خودمو بگيرم ! من نميخوام اينكار رو انجام بدم ! آگاتا ميگه : آروم باش و تمركز خودتو حفظ كن. من ميخوام تو به قبل از رفتنت به دستشويي برگردي. آگاتا ميگه : الان كجا هستي ؟ لوكاس ميگه :‌ در رستوران پشت ميز نشستم ، دارم غذا ميخورم و كتاب ميخونم. آگاتا ميگه : كتاب ؟ چه كتابي ؟‌ لوكاس ميگه : شكسپير ، توفان. آگاتا ميپرسه : ديگه چي ميبيني ؟ لوكاس ميگه :‌ يك مرد كه به ميز من نزديك ميشه. مرد جمله اي ميگه و لوكاس ميپرسه : ببخشيد ؟ مرد ميگه : قسمتي از همون كتاب توفان شكسپير هست. مرد ميشينه روبروي لوكاس. خدمتكار كتار ميز مياد و ميپرسه كه چيزي ميخوايد. مرد ميگه : قهوه لطفاً. لوكاس به آگاتا ميگه : انگار خدمتكار اون مرد رو نميبينه ! انگار كه اون نا مرئي هستش. انرژي عجيبي از طرف مرد به سمت من مياد. مرد به لوكاس ميگه : آيا تو به جادو اعتقاد داري ؟ لوكاس ميگه : نه ، من به اين چيزها اعتقاد ندارم. مرد ميگه : اشتباه ميكني ! چيزهايي در اين دنيا وجود دارن كه نميشه با چشم معمولي ديدشون. خدمتكار قهوه رو مياره و ميگه : اينم قهوه شما آقا. مرد ميگه : ممنونم كيت. لوكاس به آگاتا ميگه : خدمتكار قهوه آورد ولي با من صحبت ميكرد انگار كه من قهوه رو سفارش دادم !‌ انگار كه اصلاً اون مرد رو نميبينه ! لوكاس به مرد ميگه : من نميخوام بي ادبي كنم اما من معمولاً تنها غذا ميخورم. در همين حال مرد شروع ميكنه به خوندن وردهاي جادويي. بعد دستش رو به دست لوكاس ميزنه و اين باعث ميشه تا لوكاس از حالت عادي خارج بشه. لوكاس به آگاتا ميگه : من نميتونم بدنم رو كنترل كنم ، مثل اينكه فلج شده باشم. اون مرد اختيار من رو در دست گرفته ! آگاتا ميگه : اون مرد چيكار داره ميكنه ؟ لوكاس ميگه :‌ مرد بلند شده و داره از رستوران خارج ميشه ! آگاتا ميگه : بهت دستور ميدم كه تعقيبش كني ! لوكاس بدنبال مرد تا در پشتي رستوران ميره ولي با ديدن صورت خون آلود پيرمرد مقتول از حالت هيپنوتيزم خارج ميشه. لوكاس ميگه : آگاتا به من بگو اون مرد كيه ؟ ميدونم كه تو ميدوني اون كيه ،‌ به من بگو ! آگاتا ميگه : من نميتونم چيزي بگم ! لوكاس ميگه : بايد به من بگي اون مرد با من چيكار كرده ! اون منو مجبور كرده تا يك نفر رو بكشم ! آگاتا ميگه : فعلاً نميتونم چيزي بگم ، بايد در مورد اين مساله تحقيق كنم ، برو و فردا شب همين موقع برگرد اينجا تا من همه چيز رو برات توضيح بدم. لوكاس هم منزل آگاتا رو ترك ميكنه.
كارلا به باشگاه تيراندازي پليس ميره تا با رابرت ميچل ، پليسي كه روي پرونده Kirsten كار ميكرده ، صحبت كنه. رابرت در حال تمرين تيراندازي هست. كارلا ميره جلو و ميگه : گروهبان ميچل ؟ رابرت ميگه : بله. كارلا ميگه : من كارآگاه كارلا والنتي هستم. اگر اشكالي نداره ميخواستم چند تا سوال ازتون بپرسم كه به پرونده اي كه دارم روش كار ميكنم كمك ميكنه. رابرت ميگه : من خيلي وقته كه ديگه از كار تحقيقات اومدم بيرون ، ميترسم نتونم كمك زيادي بكنم. كارلا ميگه : در مورد يكي از پرونده هاي قديميه ، پرونده Kirsten. رابرت ميگه : حتماً بخاطر اينكه چيزي از تو پرونده پيدا نكردي اومدي اينجا ، درسته ؟ كارلا ميگه : بله ، ظاهراً پرونده محرمانه اعلام شده بوده. رابرت ميگه : چطوره با هم كمي تير اندازي داشته باشيم ؟ كارلا ميگه : چرا كه نه ! رابرت ميگه : اسلحه رو بردار و شروع كن. كارلا اسلحه رو برميداره و شروع به تيراندازي ميكنه ، كارلا بسيار عالي عمل ميكنه. رابرت ميگه : خيلي عاليه ، از خيلي از كساي ديگه كه اين دور و بر ميشناسم بهتر تيراندازي ميكني ! خوب چي ميخواي راجع به پرونده Kirsten بدوني ؟ كارلا ميگه : خوب براي شروع ، بگو كه اصلاً چه اتفاقي افتاد ؟ رابرت ميگه : يك نفر بنام Kirsten توي سوپرماركت خودش بي سر و صدا به قتل رسيده بود. يكي يه چاقو برداشته بود و با چاقو انقدر اونو زده بود تا بميره. كارلا ميپرسه : آيا ارتباطي بين قاتل و مقتول وجود داشت ؟ رابرت : نه ، تا اونجايي كه ما تحقيق كرديم ، هيچ ارتباطي بين قاتل و مقتول پيدا نكرديم ! مثل اينكه طرف يك لحظه ديوونه شده باشه. كارلا : قاتل چي شد ؟ رابرت : قاتل از جاش تكون نخورده بود ،‌همونجا پيش مقتول روي زمين نشسته بود ! مثل اينكه منتظر ما بود ، همونطور خيره شده بود. كارلا : سوابق قاتل چي ؟ معتاد بوده يا اعتياد به الكل داشته ؟ رابرت : هيچي ، نه معتاد و نه اعتياد به الكل ،‌ يك مرد عادي با همسر و فرزند ، يك شهروند خوب و عادي. كارلا : احتمالاً براي يك لحظه كنترل خودشو از دست داده ، برخي آدمها اينجوري هستن ، مثل يك بمب ساعتي ، منتظر زمان انفجار ! رابرت : اينم يك نظره ، من هم خودم تا گزارش پزشك قانوني رو نديده بودم همينطور فكر ميكردم ، طبق گزارش هر ضربه چاقو يكي از رگهاي اصلي قلب رو پاره كرده كرده بود ، خيلي دقيق ، بنظر من شانس اينكه همچين كاري انجام بشه يك در ميليون هست حتي اگر قاتل جراح باشه ! كارلا يك بار ديگه اسلحه رو برميداره و يكبار ديگه تيراندازي ميكنه ، اينبار هم بسيار عالي ! رابرت : بسيار هدف گيري عالي داري ، مثل اينكه يك تيرانداز به دنيا اومده باشي ! كارلا : بعد چي شد ، شما كه تحقيقات رو همونجا تموم نكرديد ؟ رابرت : نه ،‌ من ميخواستم بدونم كه قضيه از چه قرار بوده ، قبل از اون هم قتلهايي با همين حالت انجام شده بود ،‌ بدون هيچ انگيزه اي ! كارلا : شما همه قاتلين رو دستگير كرديد ؟ رابرت : نه ، همشون يا بعد از قتل خودكشي كرن يا اينكه ديوونه شدن ! چيز عجيبي كه تو همه اين قتلها بود اين بود كه همه دقيقاً با چاقو رگهاي اصلي قلب رو بريده بودن و بعد با چاقو روي ساعد دست خودشون عكس مار حكاكي كرده بودن. كارلا : تحقيقات شما روي پرونده Kirsten به كجا رسيد ؟ رابرت : شما بايد اين تحقيقات رو بذاريد كنار كارآگاه ، چيز ديگه اي پشت پرده اين قتلها وجود داره. كارلا : من فكر ميكنم كه يك پرونده جديد رو باز كردم. بعد كارلا اسلحه رو برميداره و آخرين تير رو هم شليك ميكنه.
تايلر و جفري هم با هم رفتن تا يك بازي بسكتبال انجام بدن تا تكليف قرض جفري به تايلر معلوم بشه. تايلر و جفري بازي رو شروع ميكنن و قرار ميزارن هر كس تونست زودتر 10 تا گل بزنه ، برنده باشه. جفري بازي رو شروع ميكنه ولي همون اول تايلر توپ رو ميگيره و شروع ميكنه به گلزني. تايلر به جفري ميگه : هرچي كه بيشتر داريم بازي رو ادامه ميديم من متوجه ميشم كه تو بايد بجاي بسكتبال ، بري شطرنج بازي كني ! آخر هم تايلر بازي رو ميبره و ميگه : بايد قبلاً بهت ميگفتم كه من قبلاً توي دانشگاه بسكتبال بازي ميكردم ،‌خوب اينم از 100 دلار تو كه تكليفش معين شد !
لوكاس به خونه برميگرده ، تلفن در حال زنگ هست ، تلفن رو ميداره ، از پشت خط صداي خوندن ورد توسط همون جادوگر مياد ، جادوگر رو ميبينيم كه پشت سر لوكاس ايستاده ، لوكاس برميگرده ولي كسي پشتش نيست. همه وسايل خونه شروع به لرزيدن ميكنه ، ناگهان صندلي به سمت لوكاس پرت ميشه ، يك توفان شديد توي خونه وززيدن گرفته ، همه وسايل يكي يكي به سمت لوكاس پرتاب ميشن ، لوكاس جاخالي ميده ، گلدون ، تلفن ، كابينتهاي آشپزخونه ، يخچال ، تلويزيون و هر چيزي توي خونه هست به سمت لوكاس پرت ميشه ،‌ لوكاس سعي ميكنه خودش رو به درب ورودي خونه برسونه ، يكي از مبلها پرت ميشه ، لوكاس جاخالي ميده ، مبل به درب خونه ميخوره و درب ميشكنه ، توفان لوكاس رو به سمت بيرون از درب پرتاب ميكنه ، اما چيزي كه عجيبه اينه كه خونه لوكاس انگار كاملاً روي هواست ! لوكاس براي اينكه پرت نشه پايين از چهارچوب درب ميگيره و هر طور شده خودشو مياره داخل خونه ، همچنان وسايل به سمت لوكاس پرتاب ميشن ، لوكاس جاخالي ميده ، كم كم خود خونه هم از هم ميپاشه ، لوكاس به سمت بالكن خونه فرار ميكنه ، كل خونه از هم پاشيده ميشه ، جادوگر رو ميبينيم كه پشت سر لوكاس ايستاده و دستاشو بالا برده ،‌ بعد بالكن هم فرو ميريزه و لوكاس به سمت پايين پرت ميشه !
ماركوس ، برادر لوكاس ، رو ميبينيم كه با آسانسور داره مياد بالا به سمت خونه لوكاس ، ماركوس ميگه : من تا حالا به خونه لوكاس نيومدم و نميدونم دقيقاً خونه اش كدومه. يكمي وقت ميبره تا بتونم خونه رو پيدا كنم. در همين حال ما لوكاس رو ميبينيم كه از لبه بالكن به سمت بيرون آويزون شده و نميتونه خودش رو به سمت بالا بكشه ! اگر ماركوس سريعاً به كمك لوكاس نياد ، حتماً لوكاس پرت ميشه پايين ! ماركوس بالاخره از روي اسم نوشته شده روي زنگ خونه ، خونه رو پيدا ميكنه ، زنگ خونه رو ميزنه ، اما كسي جواب نميده ، لوكاس كه هنوز از لبه بالكن آويزون هست ، يكي از دستهاش از لبه جدا ميشه و فقط با يك دست خودش رو نگه داشته ، لوكاس فرياد ميزنه ، ماركوس از پشت در صداي لوكاس رو ميشنوه و با خودش ميگه : نگهبان ساختمان گفت كه لوكاس خونه اس ولي كسي جواب نميده پس حتماً يك اتفاقي براي لوكاس افتاده !‌ ماركوس در رو ميشكونه و وارد ميشه و به سمت بالكن كه درش باز هست ميره ، لوكاس رو ميبينه كه از لبه آويزونه ، هر طور هست لوكاس رو ميكشه بالا و بهش ميگه : ديوونه شدي لوكاس ، چيكار داري ميكني ؟ لوكاس : ديوارها ! همه چي منفجر شد ! ماركوس : اين چه كاري بود كه كردي لوكاس ؟ لوكاس : يكي ميخواست منو بكشه ! ماركوس : تو رو بخدا ، چي ميگي ؟ كس ديگه اي اينجا نيست ! بجز من و تو ! من وقتي اومدم تو خونه هيچ كس اينجا نبود جز خودت ! تو تنها بودي. لوكاس : چه اتفاقي داره براي من ميافته ؟ من نميفهمم ، چه خبره ! ماركوس : نگران نباش لوكاس ، من كمكت ميكنم ، كمكت ميكنم تا از ماجرا سر دربياري.


ادامه دارد...

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://www.best-of-mob.blogfa.com
amin
مدیر
مدیر
avatar

تعداد پستها : 626
محل زندگي : يه جای دور
Registration date : 2007-07-06

پستعنوان: رد: داستان بازي ها   السبت أبريل 05, 2008 12:15 pm

آره قسمت عالي داره ميشه هر كسي داستانهاي پلي استيشن 2 رو اينجا بذاره منم آمادش ميكنم و ميزارم روي سايت به نظرم فكر خوبيه Wink ممنونم بهزاد جان حتما ترجمه ميكنم شما واقعا كارتون درسته
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي http://sims47.sub.ir
rasool bazi khor
دوست صمیمی خودم شدی عزیز
دوست صمیمی خودم شدی عزیز
avatar

تعداد پستها : 386
محل زندگي : tehran
Registration date : 2008-03-27

پستعنوان: re   السبت أبريل 05, 2008 1:12 pm

سلام!
این هم re!!
تفريحي از جنس دلهره

Shinji Mikami پديدآورنده بازي‌هاي Resident Evil
اولين سري بازي‌هاي Resident Evil كه در ژاپن آن را با نام Biohazard
مي‌شناسند، توسط طراح خوش‌فكري به نام Shinji Mikami (شكل 1) ساخته شد و
در سال 1996به بازار عرضه شد.

او كه متولد سال 1965است، در سال 1990در حالي كه مدتي بود تحصيلات
دانشگاهيش را به اتمام رسانده بود، به شركت Capcom پيوست و در اولين
همكاريش با اين شركت، پروژه‌اي بازي‌اي را براي Game Boy انجام داد.

سه پروژه بعدي او بازي‌هايي بودند كه هر سه اقتباس‌هايي بودند از فيلم‌ها
و انيميشن‌هاي ديزني. اين پروژه‌ها عبارت بودند از: «چه كسي براي راجر
رابيت پاپوش درست كرد؟» در سال 1991، «علاءالدين» 1993 و گروه كودن‌ها
(Goof Troop) در سال 1994.

بعد از پخش پروژه آخر اين سه‌گانه، او پروژه جديدي را در دست گرفت كه
داستانش شباهت‌هايي با يكي از فيلم‌هاي ترسناك ژاپني به نام Sweet Home
داشت. اين پروژه كه يك بازي اكشن - ‌ماجرايي ترسناك بود، قرار بود براي
دستگاه‌هاي پرطرفدار آن زمان، يعني پلي‌استيشن ساخته شود.

حاصل اين پروژه، به يك بازي بسيار خلاقانه و جذاب به نام Biohazard تبديل
شد كه نام اين طراح گمنام را بسيار مشهور كرد. ايده‌هايي مانند انجام بازي
توسط دو قهرمان و روايت داستان از ديد قهرمان ديگر بعد از اتمام بازي،
طراحي زامبي‌ها و غول‌هاي وحشتناك مراحل مختلف بازي و ايجاد فضاي جذاب و
ترسناك، اين بازي را در زمان خود بسيار مطرح كرد.

بعد از اين بازي بود كه اصطلاح جديد Survival Horror براي اين نوع ژانر از
بازي نيز به كار برده شد. اين اصطلاح در واقع شامل بازي‌هاي اكشن ترسناكي
مي‌شود كه در آن‌ها قهرمان سالم بازي در نبرد با موجودات نيمه‌مرده يا
مريض (اكثراً زامبي‌ها) قصد دارد پيروز شود و به زندگي خود ادامه دهد.

از بازي‌هايي كه بعد از اين بازي نيز براي توصيف ژانرشان اين اصطلاح به
كار رفت، مي‌توان به Clock Tower ،Silent Hill ،Fatal Frame و Siren اشاره
كرد.


قسمت اول بازي هم در ميان منتقدان و هم در بين بازي‌دوستان معمولي تحسين
شد. داستان اين بازي در شهري خيالي به نام Raccoon City و در سال 1998 (دو
سال بعد از ساخت بازي) اتفاق مي‌افتد. گروهي از آدم‌كش‌هاي مهيب، اداره
شهر را در اختيار گرفته‌اند و شهروندان را در خانه‌هاي خود مورد حمله قرار
مي‌دهند.

به همين منظور، تشكيلات دفاعي شهر گروهي از تيم‌هاي نظامي، يعني گروه بتا
را براي از بين بردن آدم‌كش‌ها مي‌فرستد، اما بعد از مدتي ارتباط اين گروه
با فرماندهان قطع مي‌شود و به همين منظور گروه آلفا مأموريت پيدا كردن
گروه بتا و همچنين نابوديِ آدم‌كش‌ها را به عهده مي‌گيرد.

اين گروه هلي‌كوپتر سقوط كردهِ گروه بتا را مي‌يابد، ولي اثري قابل‌توجه
از اين گروه را، پيدا نمي‌كند. در همين حين گروه آلفا توسط سگ‌هاي هار
مورد حمله قرار مي‌گيرد و يكي از اعضاي آن كشته مي‌شود و از طرف ديگر
خلبان هلي‌كوپتر گروه نيز، به طرز مشكوكي آن‌ها را ترك مي‌كند و به اين
ترتيب اين گروه به عمارتي بزرگ و چند طبقه و در عين حال مخوف و اسرارآميز
مي‌رسد و با جدا شدن از هم، جست‌وجوي خود را براي كشف راز‌هاي اين جنايات،
در اين خانه انجام مي‌دهند و در واقع داستان تمام بازي در اين خانه ادامه
پيدا مي‌كند.

با ادامه مسير شخصيت بازي در اين خانه كم‌كم اعضاي كشته شده گروه بتا نيز
پيدا مي‌شوند و راز اين تغيير و تحول نيز به مرور كشف مي‌شود. در واقع يك
گروه از دانشمندان خلافكار گرد هم جمع شده‌اند و تشكيلاتي به نام Umbrella
را درست كرده‌اند و دارويي ساخته‌اند كه نوعي ويروس به نام T است و باعث
مي‌شود «موتاسيون» يا جهش را در ژن‌هاي آدمي ايجاد كند و آن‌ها را شبيه
حيوانات وحشي و هار كند.

اين ويروس بسيار مسري است و با گاز گرفتن انسان مبتلا، به ديگري نيز منتقل
مي‌شود. (به همين خاطر در نسخه‌هاي ژاپني بازي اسم اين بازي Biohazard،
است. يعني تهديدي كه توسط يك مولكول بيولوژيكي براي انسان ايجاد مي‌شود.)
موجودات مبتلا به اين ويروس كه نمونه‌هايي از آن‌ها در فيلم‌هاي قبل از
بازي ديده شده بودند، «زامبيم نام گرفتند.

در ادامه بازي قهرمان بازي بايد آزمايشگاه نسخه‌برداري اين ويروس‌ها را
بيابد و آن را از بين ببرد. بسته به نوع كاراكتر انتخابي در بازي
اتفاق‌هاي مختلفي مي‌افتد و بعد از اتمام بازي مي‌توان داستان‌هاي گفته
شده را از ديد قهرمان ديگر بازي نيز تجربه كرد.

همان‌طور كه گفته شد، قسمت اول بازي بسيار موفق شد. اين بازي پرفروش‌ترين
بازي آن زمان آمريكاي شمالي لقب گرفت و در اكثر سايت‌ها نمره‌هاي بالايي
را به خود اختصاص داد. موفقيت بازي به حدي بود كه بلافاصله نويسنده‌اي به
نام S.D.Perry شروع به نوشتن رماني ترسناك بر اساس آن كرد.


اين رمان سرانجام در سال 1998منتشر شد و لقب «اولين رمان نوشته شده از يك بازي كامپيوتري» را براي خود كسب كرد.

سپس رمان‌ها و كميك‌استريپ‌هاي ديگري نيز از اين بازي ساخته شدند. در شكل
3 نمايي از محيط قسمت اول بازي را مي‌بينيد و در شكل 4 عكس روي جلد كتاب
Resident Evil را مشاهده مي‌كنيد.

ساخت قسمت دوم بازي در سال 2006 و همزمان با موفقيت‌هاي قسمت اول شروع شد.

اين بازي در سال 1998ابتدا براي پلي‌استيشن به بازار آمد و سپس نسخه‌هاي
پي‌سي، Nintendo 64 ،Sega و GameCube آن نيز منتشر شد. از لحاظ فضا، اين
بازي نيز مانند قسمت اول بود و مانند آن، داستان بازي در فضايي ترسناك
روايت مي‌شد و بازي شامل قسمت‌هاي اكشن - ماجرايي مي‌شد.


بازي نسبت به قسمت قبلي داراي پيشرفت‌هاي گرافيكي و صوتي بود. اين بازي هم
مانند قسمت قبل قابل انجام توسط دو قهرمان بود و هنگامي كه با يك شخصيت
بازي را تمام مي‌كرديد و بازي را ذخيره مي‌نموديد، بازي ديگر قابل انجام
مي‌شد.

براي هر شخصيت بازي دو داستان مجزا، و در مجموع چهار داستان و سناريو براي
بازي طراحي شده بود و اعمالي كه توسط يك شخصيت بازي انجام مي‌داديد، در
سرنوشت شخصيت بعدي بازي نيز دخيل بود.

داستان بازي به هجوم زامبي‌هاي آزاد شده به شهر راكون مي‌پرداخت كه در
ميان‌ آن‌ها دو شخصيت سالم، يكي افسر پليس و ديگري دختر جواني كه به دنبال
برادر خود به شهر راكون آمده بود، به‌عنوان شخصيت‌هاي قابل هدايت بازي
معرفي مي‌شدند.

اين بازي هم بازي موفقي از آب در آمد و نقد‌هاي مثبت زيادي برايش نوشته
شد. در بازار هم 8/5 ميليون نسخه از آن فروش رفت تا ثابت كند كه اين بازي
هم مانند اولين قسمتش داراي طرفداران زيادي است.

بعد از موفقيت اين بازي هم كتابي به نام «شهر مردگان» از روي اين بازي نوشته شد.

سومين بازي در سال 1999با نام Resident Evil 3 :Nemesis وارد بازار شد.
داستان اين بازي از دو نيمه تشكيل مي‌شد: در قسمت اول وقايع 24 ساعت قبل
از ماجراهاي بازي قسمت دوم را روايت مي‌كرد و در نيمه دوم ماجراي
شخصيت‌هاي بازي در يك روز پس از داستان آن بازي را دنبال مي‌كرد.


دومين فيلم ساخته شده Resident Evil كه Apocalypse نام دارد، اكثر داستانش
از روي همين بازي نوشته شده ‌است. از روي داستان اين بازي كتاب ديگري نيز
به نام همين بازي نوشته شد.

اين بازي براي دستگاه Play Station ساخته شد و سپس به پي‌سي، DC و GameCube نيز منتقل شد.

قسمت بعدي بازي در سال 2000 و براي دستگاه‌هاي Sega Dreamcastساخته شد.

شركت Capcom هيچ‌گاه روي اين بازي لقب «چهارمين قسمت» را نگذاشت و ترجيح داد آن را Resident Evil: Veronica بنامد.

اين بازي سپس براي دستگاه‌هاي PlayStation3 وGameCube نيز ساخته‌ شد.

در فاصله سال‌هاي 2000 تا 2005 اين شركت نسخه‌هاي ديگري از بازي را نيز
تهيه كرد كه اكثراً نسخه‌هايي بود از بازي‌هاي قبلي كه به سكوهاي ديگر
انتقال يافته بودند. اين نسخه‌ها با نام‌هاي Survivor ،Gaiden ،Zero ،Dead
Aim و Outbreak براي GameCube و PlayStation2 ساخته ‌شد و موفقيت خاصي را
نصيب اين شركت نكرد.


تمام تلاش اين بود كه بازي قسمت چهارم را با دقت بيشتر و صرف وقت مناسب
توليد شود تا Capcom بتواند دوباره به روزهاي خوب خود بازگردد. سرانجام
انتظار‌ها پايان يافت و قسمت چهارم بازي در سال 2005 ابتدا برايGameCube و
سپس به ترتيب براي PlayStation 2 ،PC و Wii به بازار عرضه شد.

در آماري كه در فوريه 2006 گرفته شد، تخمين زده شد كه در حدود سي ميليون
نسخه از مجموعه اين بازي‌ها، تا آن تاريخ به فروش رفته ‌است كه آمار جالبي
در بازي‌هاي كامپيوتري، به شمار مي‌رود؛ آن هم در مورد يك بازي‌ آسيايي.

قسمت چهارم

قسمت چهارم بازي ابتدا برايGameCube در ژانويه 2005 پخش شد و در بيست روز
نخست انتشارش تنها در ايالات متحده توانست به فروش خوب 320 هزار نسخه‌اي
دست يابد. در اروپا نيز دويست‌هزار نسخه از اين بازي در ماه اول فروخته
‌شد.

در اكتبر همان سال نيز نسخه PlayStation 2 بازي عرضه شد و اين نسخه نيز
فروش خوبي كرد. به طوري ‌كه مجموع فروش اين بازي در اين دو كنسول، در
ژانويه سال 2006 به سه ميليون نسخه رسيد. نسخه‌هاي GC و PS2 بازي توانست
بسيار موفق عمل كند و در بسياري از سايت‌ها نقد‌هاي خوبي در مورد آن نوشته
شد و حتي جوايزي را نيز از آن خود كرد.


در نمايشگاه E3 سال 2004 نسخه GameCube بازي توانست جايزه بهترين بازي
اكشن، بهترين گرافيك، بهترين صدا و بهترين بازي نمايشگاه را به خود اختصاص
دهد.
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
rasool bazi khor
دوست صمیمی خودم شدی عزیز
دوست صمیمی خودم شدی عزیز
avatar

تعداد پستها : 386
محل زندگي : tehran
Registration date : 2008-03-27

پستعنوان: رد: داستان بازي ها   السبت أبريل 05, 2008 1:13 pm

این قسمت 1 بود!
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
rasool bazi khor
دوست صمیمی خودم شدی عزیز
دوست صمیمی خودم شدی عزیز
avatar

تعداد پستها : 386
محل زندگي : tehran
Registration date : 2008-03-27

پستعنوان: رد: داستان بازي ها   السبت أبريل 05, 2008 1:14 pm

این هم قسمت 2!
در سايت IGN نسخه GC اين بازي توانست در سال 2006 انتخاب اول اعضاي اين
سايت شود و در سال 2005 در سايت GameSpot نيز اين بازي بهتري بازي اكشن -
ماجرايي، بهترين دنباله، بهترين بازي GameCube سال و بهترين بازي سال لقب
گرفت.

دو سال بعد از عرضه نسخه GC بازي، نسخه پي‌سي آن وارد بازار شد. وظيفه
تغيير كد‌هاي بازي از نسخه PS2به پي‌سي به عهده شركت يوبي‌سافت گذاشته شد
كه متأسفانه به علت طراحي ضعيف و پر ايراد نسخه پي‌سي بازي، نه تنها اين
بازي نتوانست افتخاراتي را نصيب خود كند، بلكه نقد‌هاي منفي زيادي از اين
نسخه از بازي از طرف سايت‌ها و طرفدران بازي نوشته شد. (به جدول «ارزيابي
ديگر سايت‌ها و مجلات از بازي» در همين مقاله مراجعه كنيد.)

داستان بازي‌

اگر در حال انجام بازي هستيد يا تصميم به انجام آن داريد، براي لو نرفتن داستان، اين قسمت را نخوانيد.
داستان بازي در سال 2004، يعني شش سال بعد از اتفاقات قسمت دوم و سوم بازي
مي‌گذرد. در ابتداي بازي طي دموهايي متوجه مي‌شويم كه فعاليت‌هاي مخفي
شركت Umbrella در پروژه شهر راكون به ترسي اجتماعي تبديل شده است.


به همين علت، اكثر سران اين شركت تحت تعقيب قرار دارند و شركت Umbrella
ورشكست شده‌ است. در اين ميان دختر رئيس جمهور، اشلي، توسط نيروهاي مرموزي
ربوده مي‌شود و وظيفه پيدا كردن او به افسري در نيرو‌هاي ويژه سپرده
مي‌شود.

اين افسر كه لئون نام دارد، شخصيت اصلي بازي است كه شما در نقش او بازي را
شروع خواهيد كرد. لئون براي اين مأموريت به روستايي در اروپا سفر مي‌كند
كه مردم آن به زبان اسپانيايي صحبت مي‌كنند.

در شروع بازي در اين روستا با گروهي از روستاييان زامبي‌مانند مواجه مي‌شويد كه به شما حمله مي‌كنند و ‌بايد آن‌ها را از بين ببريد.


با اطلاعاتي كه به دست مي‌آوريد، متوجه مي‌شويد كه در اين روستا تحت
فرماندهيِ شخصي به نام Saddler رسمي به وجود آمده ‌است كه در آن
روستاييان، تمام غريبه‌هاي وارد شده به ديارشان را به طرز فجيعي از بين
مي‌برند.

بعدها كشف مي‌كنيد كه Saddler در واقع رهبر يك گروه افراطي است و با انگلي
كه وارد بدن مردم آن ناحيه كرده‌، اختيار آن‌ها را در دست گرفته‌ است. او
با زنداني كردن اشلي قصد دارد اين انگل را وارد بدن او نيز بكند.

در طول مسير لئون در داخل روستاي اسرارآميز، در جاهاي مختلف، جسد همكاران
گذشته خود را (كه در بازي‌هاي قبل آن‌ها را ديده‌ايد) پيدا مي‌كند و
سرانجام موفق مي‌شود اشلي را ببيند و او را همراه خود سازد.

هنگامي كه Saddler رئيس اين فرقه متوجه مي‌شود كه اشلي با همكاري شما
(لئون) از چنگ او گريخته ‌است، تمام نيروهايش را براي از بين بردن شما و
باز گرفتن دوباره اشلي بسيج مي‌كند.

سرانجام موفق مي‌شود و لئون و اشلي را در قلعه‌اي‌ گير مي‌اندازد و اشلي
را دوباره زنداني مي‌كند. در ادامه بازي ‌بايد با همكاري Ada Wong، زني كه
او را در بازي دوم نيز ديده بوديد، اشلي را نجات دهيد و Saddler را از بين
ببريد.

هنگامي كه موفق به از بين بردن او مي‌شويد، Ada از باقيمانده جسد Saddler
نمونه انگلي را به دست مي‌آورد كه او براي آلوده كردن مردم از آن استفاده
مي‌كرد و سپس به طرز مرموزي اشلي و لئون را ترك مي‌كند و با هلي‌كوپتر از
آنجا مي‌رود.

خلاصه داستان بازي را كه مي‌خوانيد، متوجه مي‌شويد كه برخلاف داستان‌هاي
خوب و خلاقانه‌اي كه بازي‌هاي قبلي از آن ها بهره مي‌جستند، در اين قسمت
داستان يكي از ضعف‌هاي اصلي بازي به شمار مي‌آيد. موضوع كليشه‌اي و خارج
از هرگونه نوآوري و از همه مهم‌تر، عدم ارتباط محتوايي با قسمت‌هاي قبلي
باعث شده ‌است كه انگيزه انجام بازي در همان اوايل براي بازي‌كننده كمرنگ
شود.

محيط‌


اگر شما هم اين بازي را روي پي‌سي انجام داده باشيد، مطمئناً با من موافق
خواهيد بود كه دلايل زيادي باعث شده ‌است، لقب «يكي از بهترين بازي‌هاي
اكشن-ماجرايي تمام دوران» كه در توصيف نسخه‌هاي GC و PS2 براي اين بازي به
كاربرده مي‌شد، در نسخه پي‌سي آن به «يك بازي ضعيف» تبديل شود.

بيشتر اين دلايل مربوط مي‌شود به اين كه نسخه كامپيوتري بازي دقيقاً
ترجمه‌اي است از نسخه PS2 آن؛ بدون آن‌كه تمهيدات لازم براي اين دگرديسي
ايجاد شود و زمينه‌اي براي اين تغييرات براي ورود به محيط پي‌سي ايجاد شود.
يك نمونه واضح و ملموس اين ايراد را مي‌توان پشتيباني نكردن بازي از صفحه‌كليد و ماوس دانست.

براي اين بازي فقط نيازمند يك وسيله كنترلي (گيم‌پد يا جويستيك) هستيد و
اگر فاقد اين وسايل هستيد، به كلي بايد قيد بازي را بزنيد. (گرچه سايت
بازي وصله‌اي را براي استفاده از ماوس و صفحه كليد براي دانلود كردن آماده
كرده‌ است، به قدري كنترل‌هاي حاصل از اين وصله ايراد دارد كه استفاده از
آن را عملاً ناممكن كرده ‌است.)

مشخصات بازي

تاريخ پخش: دوم مارس 2007 (يازدهم اسفند 1385)
شرکت توليدکننده: Capcom
شرکت پخش‌کننده: يوبي سافت
تعداد سي‌دي: پنج عدد
تعداد دي‌وي‌دي: يک عدد
طراحي شده براي: PS2، GameCube، Wii، PC و Mobile
نوع بازي: اکشن- ماجرايي، سوم شخص، ترسناک
مخاطبان بازي بر اساس درجه‌بندي ESRB:M
قابليت بازي شبکه‌اي: ندارد
قيمت اوليه بازي: بيست دلار
آخرين نسخه به‌روزرساني: v1.01
صداي بازي: Dolby Pro Logic II
وضوح: 480 پيکسل- Widescreen
حداقل تجهيزات لازم براي اجراي بازي:

Supported OS: MicrosoftWindows2000/XP(only)
Processor: Intel Pentium 4 Processor 1.4GHz or higher recommended)
Memory: 256 (512 MB or more recommended)
Video Card: 128 MB VRAM card with DirectX(R) 9.0c or higher/shader 2.0 or higher support (256MB VRAM or higher recommended)
Supported Video Cards at Time of Release:
NVIDIA GeForce FX/6/7 families (An NVIDIA(R) GeForce(R)
AT IRadeon 9200 - 9800/X families
Sound Card: DirectX(R) 6600 or better video card is recommended.)
DVD Drive: 4x DVD-ROM or higher 9.0c or higher compatible sound card
Monitor: 800*600 resolution SVGA), High-Color (16-bit color)or better
Supported Controllers: mouse and keyboard (required), PC compatible
gamepad 4-axis dual analog sticks and 12 or more buttons required)
Hard Drive Space: 7.0 GB of free space required A PC capable of connecting to the internet

سايت اختصاصي بازي:
http://ww2.capcom.com/re4
سايت شرکت پخش‌کننده:
www.ubisoft.com
سايت شرکت توليدکننده:
www.capcom.co
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
rasool bazi khor
دوست صمیمی خودم شدی عزیز
دوست صمیمی خودم شدی عزیز
avatar

تعداد پستها : 386
محل زندگي : tehran
Registration date : 2008-03-27

پستعنوان: رد: داستان بازي ها   السبت أبريل 05, 2008 1:16 pm

امین جام من به حرف شما گوش کردم و مطلب رو به چند قسمت تبدیل کردم!
این هم قسمت 3!
نمره ارزيابي بازي (متوسط)
از موارد ديگري كه در تبديل بين‌كنسولي اين بازي رعايت نشده‌ است و ايرادي
بزرگ براي بازي محسوب مي‌شود، مي‌توان به نكاتي مانند منوهاي ساده و پر
ايراد، گرافيك بسيار ابتدايي و محيط بازي كسل‌كننده و طولاني اشاره كرد.

در طول بازي با آوردن صحنه‌هاي ترسناك سعي در ايجاد فضاهاي دلهره‌آميز
شده‌ است، اما همين قسمت كه سال‌ها باعث جذابيت سري بازي‌هاي Resident
Evil شده بود، در اين بازي يكي از ضعف‌هاي عمده محسوب مي‌‌شود؛ زيرا نكته
تازه‌اي نسبت به بازي‌هاي اين چند سال اخير براي بازي‌كننده ندارد.

ترس در اين بازي خلاصه شده ‌است در نشان دادن قيافه‌هاي شخصيت‌هاي
كمدي-فانتزي ترسناك يا غافلگيركردن شخصيت اصلي بازي توسط موجودي اره برقي
به دست.

برخلاف قسمت‌هاي ابتدايي بازي كه در صحنه‌هايي واقعاً مي‌ترسيديد، در اين بازي صحنه‌هاي ترسناك بيشتر به فيلم‌هاي كمدي شبيه ‌است.

از نكات خوب بازي مي‌توان به طراحي غول‌هاي بازي اشاره كرد كه در نوع خود ديدني و جالب است.

در جاي جاي بازي با غول‌هايي مواجه مي‌شويد كه چندين برابر شما هستند و با
روش‌هاي مختلف به مبارزه با شما مي‌پردازند و در فضاي كسل‌كننده بازي،
تنها عنصر جذاب به حساب مي‌آيند. در شكل10 تصويري از مبارزه با يكي از اين
غول‌ها را مي‌بينيد.

همچنين وفادار بودن به عناصري مانند گياهان و ديگر وسايل همراه شخصيت و
سلا‌ح‌ها در اين بازي، مي‌تواند براي طرفداران بازي جذاب باشد. در اين
بازي هم مانند بازي اول از تركيب گياهاني كه در جاهاي مختلف به دست
مي‌آوريد، مي‌توانيد معجون‌هايي بسازيد و توسط آن‌ها سلامتي خود را
بازيابيد.

در صورت مخلوط كردن هر سه نوع گياه (سبز، زرد و قرمز) معجوني ساخته مي‌شود
كه علاوه بر كامل كردن سلامتي شما، ظرفيت آن را نيز كمي اضافه مي‌كند. در
اين بازي هم امكان استفاده از سلا‌ح‌هاي مختلف مانند انواع تفنگ‌ها دستي،
اسنايپر، شات‌گان، نارنجك و راكت وجود دارد.

به علت اين‌كه تير‌هاي مورد استفاده در بازي محدود است و در جاهايي از
بازي ممكن است مهمات شما تمام شود. از اين رو نحوه استفاده از آن‌ها بايد
بسيار به دقت انجام گيرد. از ديگر نكات اضافه شده به اين بازي مي‌توان به
تأثير گلوله‌ها بر جاهاي مختلف بدن زامبي‌ها اشاره كرد. به‌طور مثال، اگر
گلوله‌اي به دست يكي از زامبي‌ها بزنيد، او سلا‌حش را مي‌اندازد، ولي اگر
به پاهاي او شليك كنيد، مي‌افتد و مدتي روي زمين مي‌نشيند.

در جاهايي از بازي مي‌توانيد مردي شنل پوش را پيدا كنيد كه با دادن
طلاهايي كه در طول بازي به دست‌ آورده‌ايد به او، مي‌توانيد سلا‌ح بخريد
يا سلاح‌هاي خود را ارتقا دهيد. با به دست آوردن گنج‌هاي مختلف و تركيب
مناسب آن‌ها با هم نيز مي‌توانيد اشياي گرانقيمتي را بسازيد و آن را به
مبلغ زيادي به مرد شنل‌پوش بفروشيد. روش ذخيره بازي نيز مانند بازي‌هاي
قبلي تايپ كردن خاطرات قهرمان بازي در جاهايي از بازي‌ست كه ماشين تايپ
وجود دارد.

از نكات مثبت محيط بازي مي‌توان به مواقعي اشاره كرد كه اتفاق ناگهاني‌اي
براي شما رخ مي‌دهد و براي رهايي از اين اتفاق بايد سريعاً كليد‌هايي را
روي گيم‌پد خود فشار دهيد و در صورت عدم انجام اين‌كار از بين مي‌رويد و
بايد دوباره از قسمت قبلي بازي را شروع كنيد.

به طور مثال، در مواجهه با يكي از غول‌هاي بازي، به صورت متناوب هدف
مشت‌هاي سنگين او قرار مي‌گيريد كه از بالا مانند سنگي بر سر شما وارد
مي‌شود و تنها در صورتي مي‌توانيد از اين مهلكه جان سالم در ببريد كه در
لحظه‌اي مناسب تركيبي از كليد‌هاي پنجم و ششم گيم‌پد را فشار دهيد تا
قهرمان بازي با انجام پرش‌هاي آكروباتيك از بين اين مشت‌ها رهايي يابد.

ارزيابي بازي

گرافيک


6

صدا


7

محيط بازي


6

داستان


6

جذابيت بازي


5

ارزيابي ديگر سايت‌ها و مجلات از بازي

ActionTrip


86 از 100

Games Master UK


90 از 100

GameShark


+C
(70 از 100)

GameSpot


8/7 از 10

GameSpy


5/3 از 5

IGN


7/7 از 10

PC Format UK


73 از 100

PC Gamer UK


61 از 100

PC Zone UK


57 از 100

Pro-G


7 از 10
از ديگر مشكلات، بازي تكراري شدن بازي در اواسط بازي است و به اين مسئله
زمان زياد سي‌ساعتي بازي را نيز كه بيفزاييد به اين نتيجه مي‌رسيد كه در
نيمه دوم بازي با اكراه در حال ادامه دادن بازي هستيد؛ زيرا هيچ عاملي
براي جذابيت بازي به آن اضافه نمي‌شود.

در واقع اين بازي، به‌ خصوص در مراحل پاياني، به قدري خسته‌كننده مي‌شود كه هر لحظه آرزوي اتمام آن را خواهيد كرد.

حال با توجه به اين‌كه در اين بازي امكان انجام بازي چند نفره و شبكه‌اي
نيز وجود ندارد، با اتمام آن كمتر پيش مي‌آيد كه آن را دوباره اجرا كنيد.
(گرچه بعد از تمام كردن دفعه اول بازي مي‌توانيد بازي را دوباره با شخصيت
زن بازي انجام دهيد.)

گرافيك بازي نيز در تبديل بين‌كنسولي در نسخه پي‌سي آسيب فراواني ديده
‌است. فضاي مه‌آلود و وهم‌انگيزي كه در نسخه‌هاي GC و PS2 بازي وجود دارد،
در اين نسخه از بازي به فضايي شفاف و صاف تبديل شده‌است كه با داستان و
محتواي بازي مغايرت دارد.

حركت كاراكتر‌ها و طراحي پس‌زمينه‌ها نيز پراشكال است و از همه مهم‌تر،
نورپردازي بازي هيچ همخواني‌اي با نورپردازي يك بازي ترسناك ندارد.

صحنه‌ها اغلب روشن و عادي هستند و بر خلاف محيط تاريك نسخه‌هاي ديگر، در
اين بازي روشنايي در اكثر صحنه‌ها غالب است. گرافيك صحنه‌هاي بازي مات و
با وضوح پايين است و تداخل اجزايي از انيميشن با گرافيك صحنه و وسايل ثابت
صفحه به ويژه در حركات شخصيت‌ها به فور در بازي ديده مي‌شود. (اين مسئله
در بازي قديمي «سايبريا» يكي از نقاط قوت بازي بود.)

در اين بازي برخلاف بازي‌هاي قبلي تغيير زاويه دوربين با نشانه‌گيري‌هاي
مختلف انجام مي‌شود و نماهايي مانند نماي روي شانه و نماي تك‌تيرانداز به
بازي افزوده شده ‌است.

خوشبختانه برخلاف گرافيك بازي، صداهاي بازي در اين نسخه تغيير نكرده‌ و
درست مانند نمونه‌هاي GC و PS2 است. (كه البته صداهاي فوق‌العاده‌اي هم
نيستند) صداي سلا‌ح و شخصيت‌ها با يك طراحي معمولي نسبت به ديگر اجزاي
بازي راضي‌كننده به نظر مي‌رسد و با توجه به دالبي بودن صداها و فضاي
ترسناك بازي، مي‌توان از عوامل جذاب بازي محسوب شود.

موسيقي بازي توسط Misao Senbongi و Shusaku Uchiyama مناسب با فضاي بازي
ساخته شده و به صورت مجزا در دو سي‌دي صوتي نيز براي فروش عرضه شده‌ است.

هوش مصنوعي بازي هم حرف تازه‌اي ندارد. دشمنان حيران بازي اكثراً بي‌هدف
راه مي‌روند تا شما آن‌ها را از بين ببريد. سرعت كم و عكس‌العمل ضعيف
آن‌ها باعث مي‌شود كمتر در مقابله با آن‌ها دچار مشكل شويد. معماهاي بازي
هم به قدري پيش پا افتاده و ساده طراحي شده ‌است كه لقب «ماجرايي» براي
توصيف بازي كمي ساده‌لوحانه به نظر مي‌رسد.

زامبي‌ها روي پرده نقره‌اي

در اين سال‌ها سه فيلم نيز از روي اين بازي‌ها ساخته‌ شده‌ است. اولي كه
در سال 2002 به نمايش گذاشته شد، توسط Paul W. S. Anderson كارگرداني شد
كه پيش از اين فيلم از روي بازي Mortal Combat هم فيلمي به همين نام ساخته
بود.

در اين فيلم كه با بودجه نسبتاً كم 32 ميليون دلاري ساخته شده بود،
بازيگراني مانند zMichelle Rodrigue و Milla Jovovich به ايفاي نقش
پرداختند. جالب است بدانيد براي طراحي هر چه بهتر حركات زامبي‌هاي فيلم از
هنرمنداني استفاده شده بود كه با مهارت‌هايي كه در كنترل اجزاي بدنشان
داشتند، اين حركات را هرچه بهتر شبيه‌سازي كنند.

اين فيلم در گيشه موفق بود و توانست به فروش كلي حدود صد ميليون دلار در دنيا برسد، اما نقد‌هاي منفي زيادي در مورد آن نوشته شد.

فيلم دوم نيز در سال 2004 با نامResident Evil: Appocalypse نمايش داده‌
شد. اين فيلم توسط Alexander Witt ساخته شد كه اولين كارش را در مقام
كارگرداني با اين فيلم تجربه مي‌كرد.

در اين فيلم براي تربيت هرچه بهتر بازيگران نقش زامبي‌ها، آن‌ها در
اردوگاهي آموزشي مقيم شدند و حركات و اعمال زامبي‌ها به آنان آموخته شد.

براي نمايش سگ‌هاي زامبي هم از كمپي تربيتي استفاده شد و به كمك گريم و
جلوه‌هاي ويژه كامپيوتري اين سگ‌ها در فيلم نمايش داده ‌شدند.

غول بازي و فيلم، Nemesis هم توسط بازيگري با قد دو متر هدايت شد و با اين
وجود براي بزرگ‌تر نشان‌دادن او از وسايل نيز استفاده شد. غول ديگر بازي،
Lickers هم كاملاً در دنياي كاميپوتري و CGI ايجاد شد.


در اين فيلم نيز نقش اول را Milla Jovonich بازي مي‌كرد و اين فيلم نيز مانند فيلم قبلي در نزد منتقدان با شكست همراه بود.

با اين وجود، اين فيلم نيز به فروش نسبتاً قابل قبول 130 ميليون دلاري در
سراسر جهان دست يافت. (بودجه ساخت اين فيلم 43 ميليون دلار بود.)

فيلم آخر اين سه‌گانه نيز با نام Resident Evil: Extinction كه محصول سال
2007 است قرار است روز 21 سپتامبر امسال در سينماها به نمايش عمومي
گذاشته‌ شود.

اين فيلم توسط Russell Mulcahy و با همكاري شركت سوني و با هزينه‌اي در
حدود 45 ميليون دلار ساخته شده ‌است. بايد ديد كه آيا اين فيلم نيز مانند
دو فيلم قبل مورد خشم منتقدان و دوستداران و طرفداران بازي قرار مي‌گيرد
يا اين‌كه اين بار قسمت پاياني اين سه‌گانه رضايت آن‌ها را جلب خواهد كرد.

زامبي‌هاي آينده‌

شکل13- تنها عکس منتشر شده از قسمت بعدي بازي که در حال ساخت است
پنجمين قسمت بازي Resident Evil در حال ساخت است و قرار است براي
دستگاه‌هاي Xbox360و PlayStation3ساخته شود. هنوز تاريخ دقيقي براي عرضه
بازي از سوي شركت Capcom اعلام نشده ‌است، ولي با توجه به صحبت‌هاي
مسئولا‌ن اين شركت، به‌ نظر مي‌رسد اين بازي در نيمه دوم سال ميلادي آينده
به بازار خواهد آمد.

هنوز چيزي از اين بازي فاش نشده‌ است و حتي نام شخصيت اصلي بازي گفته نشده
‌است، ولي آن‌طور كه گفته شده، قرار است اين بازي برخلاف قسمت چهارم،‌
داستاني در ادامه سري‌هاي قبلي داشته باشد.

فارغ از داستان بازي، دوستداران بازي‌هاي كامپيوتري داراي پي‌سي اميدوارند
بازي طوري ساخته شود كه هنگام تبديل آن از روي كنسول‌ها به نسخه پي‌سي
مانند بازي چهارم لطمه زيادي نبيند تا آن‌ها هم بتوانند خاطرات خوش
بازي‌هاي قبلي Resident Evil را با آمدن قسمت پنجم آن دوباره تجربه كنن.
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
rasool bazi khor
دوست صمیمی خودم شدی عزیز
دوست صمیمی خودم شدی عزیز
avatar

تعداد پستها : 386
محل زندگي : tehran
Registration date : 2008-03-27

پستعنوان: رد: داستان بازي ها   السبت أبريل 05, 2008 1:16 pm

خوب بید؟؟؟
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
rasool bazi khor
دوست صمیمی خودم شدی عزیز
دوست صمیمی خودم شدی عزیز
avatar

تعداد پستها : 386
محل زندگي : tehran
Registration date : 2008-03-27

پستعنوان: فاینال فانتزی.   السبت أبريل 05, 2008 1:29 pm

فاینال فانتزی.
قسمت 1!
بالاخره Final Fantasy در سال 1986 بر روی Famimcom عرضه شد این بازی
موفقیت خارق العاده ای در سطح زمین به دست آورد. در این شماره داستان حول
جنگویان روشنایی(Light warriors) و تلاش آنها برای آزادی زمین از دست
نیروی شیطانی بود.

با موفقیت این شماره فاینال فانتزی متولد شد و نقش یک ناجی برای Square Soft ایفا کرد.
در سال 1988 شماره دوم عرضه شد. و داستان حول 4 جوان می گردید که برای انتقام خون والیدینشان از امپراطوری ظالم تلاش می کردند.

اما با پایان عمر کنسول Famimcom نینتندو یا باید بگوییم NES فاینال
فانتزی خود را برای وداع با کنسول های 8 بیتی حاضر کرد. شماره سوم در سال
1990 بر روی این کنسول شکل گرفت. داستان در مورد 4 جوان بود که بر اثر
حادثه ای اتفاقی برای جنگ در رکاب روشنایی انتخاب می شوند و برای نابودی
جادوگری شیطان صفت مبارزه می کنند. اما فاینال فانتزی به غیر از داستان
غنی و پر جزییات خود همیشه در سبک نقش آفرینی نوآوری هایی داشته و خواهد
داشت. در شماره سوم برای اولین بار از سیستم شغلی برای شخصیت ها استفاده
شده بود. در مورد این سیستم باید عرض کنیم که شما شغل مورد نظر هر شخصیت
را انتخاب می کردید و وارد جنگ می شدید.

در سال 1991 نینتندو کنسول Super Famimcom یا Super NES را عرضه کرد تا
فاینال فانتزی تلاش خود را بر روی این کنسول ادامه دهد. داستان در مورد
Cecil مردی شیطان صفت بود که بر علیه ذات شیطانی خود می جنگید و با دوستان
خود مامور شده بود که کریستال های جادویی را بدست آوردند. اما با پیشروی
می فهمند که دشمنان زیادی از جمله 3 دیو بد خو بر سر راه آنها نشسته اند.
اما نوآوری این شماره حالت Active time Battle بود.
اگر بخواهیم سیستم مبارزات نوبتی را تقسیم کنیم به دو رشته تقسیم می شوند: Active mode و Wait mode.

Wait mode: این سبک مبارزه همیشه بهترین بوده و تا الان هم مورد استقبال
همه قرار گرفته است و الان اکثر بازی ها از این روش استفاده می کنند . اگر
بخواهیم این سبک را توصیف کنیم که هر کاراکتر دارای نوبتی است که در آن
نوبت می تواند هر چقدر می خواهد فکر بکند و فرمان خود را بدهد و همانطور
که از نامش بر میاید وقت کافی دارید تا صبر کنید و دستور دهید.
Active mode: در این حالت هر کاراکتر دارای درجه ای است که با مرور زمان
پر می شود و با پرشدن آن حق فرمان دادن را بدست می آورد. و مانند نامش
مبارزه فعال است و هیچ توقفی در آن دیده نمی شود.

در سال 1992 Final Fantasy V بر روی همان کنسول قبلی عرضه شد. خود داستان
در مورد Bartz بود. شوالیه ای جوان که با دوستانش برای نجات زمین از
نابودی تلاش می کردند. و در راه خود به ماجرا های جالبی برخورد می کردند.
این شماره دارای قسمت Abilityبود که به معنای مهارت است و کاراکتر ها بسته
به نوع بازی کردن دارای مهارت هایی از قبیل جنگیدن با اسلحه های سنگین و
سبک و یا تیراندازی و... بدست می آوردند.
اما در این این شماره Chocobo ها متولد شدند و نام خود را در دفتره فاینال
فانتزی نوشتند. Chocobo موجوداتی بودند شبیه پرندگان که بر روی دو پا
میدویدند و با سوار شدن بر آنها می توانستید جنگ کنید، آنها نقشی مانند
اسب را برای جنگجویان ایفا می کردند.

اما همانطور که پدر SNES کنار رفت این بازی هم باید می رفت. شماره ششم
آخرین شماره بروی این کنسول بود که در سال 1994 عرضه شد. داستان آن راجع
به امپراطوری بود که قصد داشت قدرت های جادویی را زنده کند به همین علت رو
به سوی دختر جوانی به نام Terra Banford می آورد تا با سو استفاده از قدرت
جادویی او به آرزوی خود برسد اما ترا و با کمک دوستانی که در این راه به
او یاری می دادند توانست او را شکست دهد.

درهمین دوران بود که زمزمه هایی مبنی بر ورود سونی به دنیای بازی به گوش
همگان رسید و سونی با تولید PlayStation نینتندو را از فاینال فانتزی
محروم کرد و با فاینال فانتزی 7 اعتبار خود را بدست آورد و چندین ضرب مهلک
به نینتندو وارد کرد.
داستان فاینال فانتزی 7 را باید بین بهترین ها دانست. داستان در مورد پسر
جوانی به نام Cloud Strife بود که با دوستانش نظیر Cid ,vincent و ...
تصمیم می گیرد گروه مقاومتی به نام Avalanche تشکیل دهد و بر علیه Shinra
شورش کنند. لازم به ذکر است Shinra نام شرکتی بود که قدرت های زندگی بخش
Mako از زمین می مکید و با آن برای خود قدرت می ساخت و این امر نابودی
انسان ها را در پی داشت. اما کلود در میان ماجراجویی با قهرمانی به نام
Sephiroth آشنا می شود و دشمنی بی پایان این دو با هم شروع می شود Final
Fantasy VII .توانسنت موفقیت و فروش تعجب آوری کسب کند و این خودش آغاز
محبوبیت سونی را در سال 1997 رقم زد.

در سال 1999 هشتمین شاهکار بر روی PS عرضه شد اما با ظاهری متفاوت نسبت به
قبل زیرا بیشتر کلیشه های گذشته در قالبی جدید تکرار می شدند.
داستان در مورد جوانی به نام Squall Leonhart بود که به اختصار به او Leon
می گفتند و با کمک مبارزان جهانی به نام SeeD باید جادوگری به نام eDEA را
از بین می بردند.
این شماره با اینکه دچار تغییراتی شده بود و با وجود فروش خوب نتوانست مثل شماره هفتم باشد .

اما میرسیم به IX که در 2000 بر روی ps عرضه شد. این شماره مثل قدیم شده
بود روندی مانند شماره پش از شماره هشتم داشت و داستان در منطقه ای به نام
Alexandria اتفاق میافتد که دختر ملکه این سرزمین متوجه می شود که مادرش
توسط جادوگری کنترل می شود و این عامل ظلم مادرش بر این سرزمین است و این
علت خوبی برای Garnet دختر شاهزاده برای شروع سفر با یاورانش بود.

بعد از مدتها PS2 وارد بازار شد و همینطور فاینال فانتزی 10. در این شماره
جهش بزرگی از نظر گرافیکی دیده می شد اما نکته مهم این بود که شخصیت های
بازی دارای صدا شده بودند و دیگر می توانستند با صدای خودشان حرف بزنند نه
با قابلیت نوشتاری.
اما در این شماره با سه شخصیت میتوانست مبارزه کرد که در هنگام مسابقه با
فشردن L1 می توانستید آنها را جابجا کنید که برای اولین بار شاهد آن
بودیم. اما داستان در مورد پسری به نام Tidus بود که در zarakand زندگی می
کرد، اما با اتفاقی به چندین هزار سال بعد می رود و با دوستش Aouron بعد
با دختری به Yuna آشنا می شود و متوجه می شود او یک احضار کننده است و بر
علیه موجودی به نام Sin ، همانطور که پدر یونا و تیداس همراه آرون انجام
داده اند. این شماره از بازی در ابتدای راه PS2 واقعا سورپرایزی بود که تا
ابد فراموش نمی شود.

اما می رسیم به شماره یازدهم، شماره ای که نفرت همه را برانگیخت زیرا به
یکباره بازی از حالت آفلاین به آنلاین سفر کرده بود به همین علت هیچوقت
نتوانست موفقیتی کسب کند و همین علت لحظه شماری برای شماره 12 و سبک قبلی
شدت داد.

بعد از این مقدمه خیلی بلند قصد داریم به معرفی شماره دوازدهم این شاهکار بپردازیم.
در سال 2003 بود که اعلام شد Squere Enix قصد دارد تا شماره دوازدهم را
بسازد اما یک شوک بزرگ به طرفداران وارد شد، این شوک جدایی ساگاگوچی پدر
فاینال فانتزی از Squere Enix بود. گرچه او بعد ها استدیو Mistwalker را
تشکیل داد اما سازندگان با قدرت هر چه تمامتر اعلام کردند بازی از قبل با
توجه به قضیه جدایی ساگاگوچی بهتر خواهد بود.
اما چه کسی می توانست بعد از پدر فاینال فانتزی این وظیفه سنگین را به دوش بگیرد و کارگردانی کند؟!
Yasumi Matsonuشخصی که بازی هایی مانند Ogre Battle و Final Fantasy
Tactics و شاهکار بزرگتر Vergant Story را داشت این وظیفه را عهده دار شد.
اگر به کارنامه ی او توجه کنیم در می یابیم او در بازی های موفقی شرکت
داشته، همچنین با توجه به تفاوت ساگاگوچی و ماتسونو باید بازی حال و هوایی
تازه پیدا کند. اما می رسیم به بزرگترین عنصری که فاینال فانتزی با آن
زنده است.
در دنیای بسیار زیبا و دلربا و البته عجیب که Square Enix خلق کرده است
سرنوشت رقم می خورد. دنیایی با نام Ivalice یعنی همان شهری که دو بازی
final fantasy tactics و final fantasy tactics advance در آن روی داد.
afro
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
rasool bazi khor
دوست صمیمی خودم شدی عزیز
دوست صمیمی خودم شدی عزیز
avatar

تعداد پستها : 386
محل زندگي : tehran
Registration date : 2008-03-27

پستعنوان: رد: داستان بازي ها   السبت أبريل 05, 2008 1:32 pm

فاینال فانتزی .
قسمت 2:
در این دنیا دو قبیله با نام های Rosaria و Arcadia وجود دارند که دو
قبیله بزرگ Ivalice هستند. Rosaria بر Ordalia حکومت می رانند و Arcadiaبر
valentia حکومت می کنند. این دو قبیله برای تسلط بر منطقه ای و یا باید
بگوییم کشوری با نام Dalmaska که در بین این دو قبیله ساکن است در کشمکش
هستند و همیشه در حال جنگ با یکدیگر هستند. پایتخت Dalmaska شهری با نام
Rebanstre می باشد. ازخصوصیات این شهر می توان به زیبایی و مدرن بودن و
البته عجیب بودن آن برای گیمر ها نام برد زیرا در این شهر چندین نژاد
مختلف با یکدیگر زندگی می کنند و همچنین حمل و نقل توسط کشتی های فضایی
انجام می شود. مدتی بعد ارکیدیان ها به دالماسکا حمله ور می شوند و تسلط
دالماسکا را بر دست می گیرند.

اما بعد از مدتی پرنسس Ashe تصمیم می گرد تا گروه مقاومتی تشکیل دهد و بر
علیه ارکیدیان که اخیرا پدرش را کشته بودند و بر تخت سلطنت نشسته اند شورش
کنند. در راه خود با پسر جوانی به نام Vaan برخورد می کند. این پسر به
خیابان گردی مشغول است و زندگی او در دزدی و گذراندن شب و روز در خیابان
ها خلاصه شده است. در اینجا سفر این دو با هم آغاز می گردد...



این مقدمه داستانی را تا بحال Square Enix فاش کرده است و می تواند
پتانسیل شروع بازی را به وجود بیاورد. برای اینکه بیشتر با دالماسکا آشنا
شویم بهتر است نگاهی به نژادهایی که در آن زندگی می کنند بیاندازیم:


Hume
انسان ها در این دالماسکا با نام Hume شناخته می شوند مانند همه ی انسانها
در شکل و قیافه های مختلف با آداب و رسوم و ... گوناگون وجود دارند. حدود
40 درصد جمعیت دالماسکا از انسان ها تشکیل شده است. این نژاد با احساس
ترین نژاد است و مانند تمام انسان ها عشق و نفرت در وجود آنها شعله ور
است. این نژاد دارای هوش خوبی هستند و به کارهایی مانند کارگری و بردگی
مشغولند.



Viera
زیباترین نژاد موجود در این سرزمین که بیشتر در جنگل ها زندگی می کنند
Viera نام دارند. آنها لاغر و قد بلند هستند، دارای موهای روشن و براق
اغلب به رنگ نقره ای هستند همچنین دو گوش بلند بر چهره ی آنها جای گرفته
است. و در گونه هستند Veena viera که درای پوست روشن هستند و Rava Viera
که دارای پوست های تیره هستند. اگر بخواهیم در مورد تاریخچه زندگی آنها
بحث کنیم باید بگوییم که آنها حدود 450 سال جایگاه اصلی خویش را در جنگ از
دست دادند و به شهر روی آوردند و از آن موقع تا الان رابطه ی خوبی با
انسان ها برقرار کردند .آنها دارای عمری حدود 3 برابر عمر انسان ها هستند
همچنین می توانند با همنوعان خود از فواصل 10 کیلومتری رابطه برقرار کنند
.آنها به کمک گوش های بلند خود می توانند به خوبی صدا ها را تشخیص دهند.
شیوه ی زندگی آنها تقریبا مانند انسانها است.



Moogles
موجوداتی بسیار کوچک با قدی در حدود 80 الی 120 سانتیمر. آنها دارای بال
های کوچکی بر بازوان خویش می باشند. بدن آنها پوشیده ازموی نرم هست که
اغلب به رنگ روشن می باشد. آنها دارای هوش فوق العاده ای هستند که این
دلیلی است که باعث شده است تا با انسان ها راحت باشند. دالماسکا تکنولوژی
بالای خود را مدیون این موجودات هست و اغلب آنها در لباس مهندس و دانشمند
دیده می شوند. گرچه گروهی از آنها در میان جنگجویان و جادوگران نیز جای می
گریند. آنها در میان شهر Rebanstre دارای مقری هستند که در آنجا زندگی می
کنند و تکنولوژی بالای خود را Etoria می نامند .
یکی از محصولات دست رنج آنها کشتی های فضایی هستند که به کمک آنها می توان
سفر کرد. آنها در جنگ نیز از هوش خود استفاده کردند و انسان ها را با دانش
و سلاح های خود یاری می دهند.



Bangaa
نژادی از خزندگان هستند و دارای پوست سختی هستند که یک سیستم دفاعی برای
آنها به شمار می رود. آنها دارای گوش های آویزان هستند. مانند ویرا ها
آنها در چند گونه دیده می شوند:
bangaa ruga: این گونه را می توان متشخص ترین گونه نام برد و دارای پوستی
برنزه و یا زرد هستند و اغلب در مقام راهبه و یا آموزگار دیده می شوند.
Bangaa Bista: پوست آنها به رنگ قهوه ای روشن است .
Bangaa Faas: دارای پوششی به رنگ قهوه ای تیره هستند. آنها در زمینه های
فیزیکی مانند ورزش و جنجگویی زبانزد هستند زیرا Faas به معنای سرباز است.
آنها به عدالت زیاد علاقه دارند و همیشه سعی دارند تا آن را اجرا نمایند.
Bangaa sanga: پوست آنها به رنگ خاکستری است .
زاد و ولد در میان آنها کم است و عمری دو برابر انسان ها دارند. آنها در
شنوایی و قابلیت های فیزیکی خوب هستند اما در زمینه جادوگری تعریفی ندارند.



ُSeeq
این نژاد از خوک ها گرفته شده است. قد آنها تقریبا همانند انسانها است و
دارای بینی همانند خوک هستند. اغلب آنها چاق هستند اما این دلیل باعث کند
بودن آنها نمی شود زیرا بسیار سریع هستند و بسیار ماهرانه می جنگند. آنها
اغلب در نقش پاسداران این سرزمین هستند گرچه بسیاری از ۀنها برای پول دست
به هر کاری با استفاده از زور خود می زنند. برای ۀرایش چهره ی زشتشان از
زیور الات بسیار استفاده می کنند و برای بدست ۀوردن زیورالات دست به دزدی
می زنند با این تفاسیر باید ۀنها را قومی وحشی دانست.


Garif این نژاد در جنوب زندگی می کند.


Ultan-Yensa این نژاد نزدیک دریا زندگی می کند.
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
rasool bazi khor
دوست صمیمی خودم شدی عزیز
دوست صمیمی خودم شدی عزیز
avatar

تعداد پستها : 386
محل زندگي : tehran
Registration date : 2008-03-27

پستعنوان: رد: داستان بازي ها   السبت أبريل 05, 2008 1:36 pm

فاینال فانتزی.
قسمت 3:
بررسی کاراکترهایی که در بازی نقش دارند:


Vaan
سن: 17
نژاد: Hume
رنگ مو: بلوند
رنگ چشم: آبی
زادگاه: Rebanstre
شغل: دزدی
نوع اسلحه: ناشناخته
پسری جوان که خانواده اش را در جنگ از دست داده است و هم اکنون در خیابان
های دالماسکا مشغول دزدی و گذراندن اوقاتش در خیابان ها است. آرزوی او
همیشه این بوده که یک دزد هوایی بشود و از زیر سلطه ارکیدیان ها خارج شود.
او به Panelo قول داده است تا روزی یک کشتی هوایی بخرد زیرا میان این دو
یک رابطه عاطفی موجود است. هدف او از پیوستن به Ashe این است که بتواند
مردم را از دست ارکیدیان خلاص کند. او رابطه ی خوبی با برادر خودReks
ندارد در ابتدای بازی برادرش توسط Basch کشته می شود.



Ashe Banalgan Dalmaska
سن: 19
رنگ مو :قهوه ای روشن
رنگ چشم: آبی
نژاد: Hume
زادگاه: Rebanstre
شغل: پرنسس/رییس گروه مقاومت
اسلحه: شمشیر
دختر 19 ساله ای که برای آزادی سرزمین خود تلاش می کند و گروه مقاومتی
برای رهایی از دست ارکیدیان تشکیل می دهد پدر و 8 برادر او در جنگ توسط
ارکیدیان ها کشته شده اند. در ابتدای بازی ما شاهد جشن عروسی او با فردی
با نام Rasler هستیم اما در جنگ همسرش کشته می شود و او در جوانی بیوه می
شود و تا به الان که 2 سال از آن جنگ گذشته حلقه ازدواجش بر انگشتش باقی
است. او با آشنایی با Vaan سعی دارد گروهی را تشکیل دهد. Akihiko Yoshida
طراح کاراکتر ها مطرح می کند که "ما سعی کردیم او را شبیه به مردم فرانسوی
خلق کنیم ولی مقداری به ژاپنی ها او را نزدیک کردیم همچنین در مورد لباس
عجیب او عنوان کرده است که به خاطر گرمی هوا در دالماسکا او این گونه لباس
می پوشد. باید او را برای انتقام خون Tyrant king آماده کنیم. به جای او
kari wahlgan صحبت می کند."




Panelo
سن: 16
رنگ مو: بلوند
رنگ چشم: قهوه ای
نژادHume :
زادگاه: Rebanstre
شغل: خواننده و رقاص
اسلحه: ناشناخته
او دختر 16 ساله یتیمی هست که در دالماسکا مشغول خوانندگی و رقاصی هست.
پدر و مادرش را در جنگ از دست داده است. او کارهای نظامی برای جنجگویی را
از برادر بزرگش که سرباز بوده یاد گرفته است. او از بچگی با Vaan دوست
بوده و میان آنها یک رابطه ای عاشقانه برقرار است در بازی این دو را
معمولا نگران یکدیگر می بینیم. او در بازی از جادو استفاده می کند و می
تواند هیولاهایی را احضار کند و مهارت خاصی در استفاده از تیر و کمان
دارد. او همیشه Vaan را برای دزدی سرزنش می کند.



Balthier Bunanza
سن:22
رنگ مو:قهوه ای روشن
رنگ چشم: قهوه ای
نژاد: Hume

زادگاه: ناشناخته
شغل: دزد هوایی
اسلحه: اسلحه های گرم
پسر 22 ساله ای که با کشتی کوچک خود مشغول شغل دزد هوایی است و همراه
همکار با وفایش Fran هر جا دیده می شود. او همیشه علاقه مند به آزادی بوده
است و زیاد در قید و بند جنگ ارکیدیان ها و دالماسکا نیست. او همیشه خود
را شکست ناپذیر می داند. او در بسیاری از خطرات جان سالم به در برده و به
Ashe می پیوندد. جای او Gioden Emery صحبت می کند.



Fran
سن: ناشناخته
رنگ مو: سفید
رنگ چشم: قهوه ای
نژاد: Viera
زادگاه: ناشناخته
شغل: دزد هوایی
اسلحه: تیر وکمان
Franتنها نژاد خرگوش گونه Viera در میان party هست او با بالتیر همیشه در
حال سفر است. او با تیر و کمان کار می کند و بسیار سریع است. او می تواند
از هر نوع اسلحه ای استفاده کند و توانایی خاصی در دفاع کردن دارد و با
اعتماد کردن به Vaanو asheهمراه این گروه می شود.



Basch Von Rosenberg
سن: 36
رنگ مو: بلوند
رنگ چشم: قهوه ای
نژاد: Viera
زادگاه: Rebanstre
شغل: فرمانده لشگر دالماسکا
اسلحه: شمشیر
مرد 36 ساله و جذابی که فرمانده دالماسکا بوده است. او شخصیت بسیار مرموزی
است. او شاه دالماسکا را وقتی فهمید او مردمش رو به ارکیدیان ها فروخته
است کشت، همچنین او هنگامی که حقیقت را دریافت؟ برادر Vaan را کشت. او را
در دالماسکا به عنوان یک خیانتکار می شناسند اما حتما قضیه پشت پرده ای
وجود دارد که او این کار را کرده است که تا انتشار بازی به صورت یک راز در
قلب او باقی خواهد ماند. او هم برای سرکوب ارکیدیان ها با گروه ما همراه
می شود.



Vayne Cardas Solidor
سن: 27
نژادHume :
رنگ مو: مشکی
رنگ چشم: مشکی
شغل: پرنس ارکیدیان ها
زادگاه: ناشناخته
پرنس 27 ساله ارکیدیان ها که پس از مرگ پدرش امپراطور Gramis تخت سلطنت را
به ارث برد. دو برادر بزرگ او در جنگ کشته شده اند. او بر دالماسکا حکومت
می راند و سعی دارد با قدرت خود را شاه Tyrant جلوه دهد تا مردم دالماسکا
او را بپذیرند. در اصل او بسیار پست است و افکار شیطانی در سرش می
پروراند، دشمن اصلی گروه ما او خواهد بود.



Larsa Ferrinas Solidor
او برادر کوچک Vayne هست و چهارمین فرزند امپراطور Gramis و همیشه سعی
دارد تا احترام برادر بزرگ خود را نگه دارد. او اغلب در سفر است.



Arcadia Judges
5 قاضی ارکیدیان ها که در سراسر Ivalice داوری می کنند. آنها همیشه در خدمت ارکیدیان ها هستند:


Gudga Master garbanth: او بزرگترین قاضی ارکیدیان ها است و نکته از همه
مهمتر این است که او برادر دو قلو Basch نیز است در اصل نام او noah von
rosenberg است و دشمن اصلی basch است و نبرد دیگری از دو برادر در مقابل
هم را شاهد خواهیم بود. از وظایف او می توان به فرمانداری لشگر ارکیدیان
ها و نگهداری از لارسا اشاره کرد.
Judge Ghis: او نیز یکی از داوران است و محافظت از لارسا و قصر را عهده دار است.
Judge Drace: تنها قاضی مونث ارکیدیان ها او وظیفه محافظت و اموزش لارسا را نیز داراست.
Judge Zargabaath: قاضیی که به وفاداری زباندار عام و خاص است.
Judge Bergan: او یکی قاضی مستقل است و رابطه خوب با مقامات بالای خود ندارد.



Reks

یرادر بزرگ Vaan که در نقش سرباز basch ظاهر می شود. در یکی از تریلرهایی
که از بازی پخش شد او را در حال بحث با Basch می بینیم که متوجه شدیم او
بنا به دلایلی که هنوز فاش نشده است Reks را می کشد.

Prince Rasler Heios Nabradia
شوهر محروم ashe که در جنگ کشته می شود.او پرنسس Nabradia نیز بوده است.


Emperor Gramis Solidor
یزرگ خاندان ارکیدیان ها و پدر Vayne و Larsa بود که هنوز علت مرگ مشکوک او مشخص نشده است.


King Raminas
پدر Ashe که کشته شد؟!


Montblanc
سرکرده ی گروه cneturio که در Final fantasy tactics advance شخصیت قابل بازی بود.


این شماره از بازی دارای شخصیت های زیادی مثل قبل است اما تا به الان این
شخصیت ها فاش شد اند. در آینده شاهد شخصیت های فرعی نیز خواهیم بود.
بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل
خواندن مشخصات فردي
 
داستان بازي ها
بازگشت به بالاي صفحه 
صفحه 1 از 3رفتن به صفحه : 1, 2, 3  الصفحة التالية

صلاحيات هذا المنتدى:شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد
sims47 team:gamelife :: كنسولها :: پلي استيشن 2-
پرش به: